ساکن سردسیر
ساکن سردسیر
تَنِ گوزن را چنان در پوست تمیز خودش پیچیده بودند که نشانی از ذبح بر او نبود، نه خونی، نه رد چاقویی و نه حتی سوراخ گلولهای. چشمهای بازماندهاش دالان عمیقی بود به مرگ؛ به آن لحظهای که گلوله به تن نشسته بود. لحظهای که گوزن فقط حس کرده بود که دیگر چیزی حس نمیکند. دالانی که از چشمها میگذشت و در زمانی یخبسته جلو میرفت تا به انگشتهایی میرسید که داشتند با آرامش کامل بندی چرمی را بر شاخهای جداشدهاش میبستند.
صبا انگشتهاش را توی دستکش چرمی به دفتری که برای دستهایش بزرگ بود، فشار داد. آنده[1] به سورتمه نزدیک شد. زانو زد توی برف و دستش را گذاشت روی سر گوزن و چشمهاش را چند لحظه بست. سپس بلند شد و اشاره کرد به نیلاس.[2] نیلاس به نشانۀ احترام سرش را خم کرد. صبا یک قدم عقب رفت، باد سردی از پشت پیچید توی ستون فقراتش. آنده رو کرد به ایلا[3]و گفت این هدیۀ زمین است که نیلاس برای تو آماده کرده…
صبا چهرۀ ایلا را که دید بقیۀ حرفهای آنده را نشنید. تنش داغ شد، حس کرد گونههاش میسوزند، این همه شباهت؟ چطور ممکن است؟ خوابی که دیشب دیده بود مثل جرقهای حافظهاش را نیش زد. یادش آمد که در خواب عشق احساس کرده بود، و تصاویر محوی از چشمهای عاطفه از جلو چشمش گذشت. در خواب، عاطفه با او پیر شده بود. زیر چشمهاش پف کرده و زیبایی پف بالای چشمهاش دوچندان شده بود و وقتی میخندید، زیر پلکش چروک میافتاد. یاد ناگهانی این رؤیا که در شلوغی کارهای مربوط به مراسمِ عقد امروز گم شده بود و تلاقی آن با چهرۀ ایلا، صبا را چنان متأثر کرده بود که دیگر نمیفهمید در اطرافش چه میگذرد. در دنیایی دور غوطهور شد.
در ذهنش زمزمه کرد:
تو گویی تنش، چون نگاهی نرم و نافذ…
باید بر خودش مسلط میشد و آرام میگرفت، باید صبور میبود مثل تمام وقتهایی که آدم چارهای ندارد جز اینکه در روایت حضور داشته باشد اما از آن طفره میرود. با اینکه بادِ اینجا زیادی سرد بود و یاد گرما طی سی سال زیادی رنگباخته اما هنوز آنقدری ازش مانده بود که این چهره خاطرۀ عاطفه را زنده کند، هنوز آتش گذشته آنقدر رنگ سرد نشده بود که منگولههای رنگی لباس ایلا او را به یاد رومیزی آشپزخانهشان نیندازد.
از لای در که یواشکی نگاه میکرد، نصف تن مادرش را میدید روی صندلی و منگولههای رنگی آویزان از میز و حرفهایی که نباید میشنید.
- باید بریم، چارهای نداریم.
- حالا اینقدر عجله واسه چی؟
پدر حرف میزد اما نه با آن صدای بمِ پرطرفدارش، آن صدایی که بهتازگی مد شده و در هر خانهای شنیده میشد. صدایی که از دل آشپزخانه به گوش صبا میرسید و واضح بود که میخواست فریاد باشد اما خودش را در گلو منقبض میکرد تا از گوش مادر فراتر نرود.
- دختره رفته خودشو کشته، حرفشه که پدرش میخواد شکایت کنه.
- خاک بر سرم! تو از کی شنیدی؟
- یکی از همسایههاش به مدیر مدرسه گفته، خواهر مدیر هم تو سازمانه، مدیر بهش گفته که به گوش من برسونه.
- چطوری خودشو کشته؟ حالا چه خاکی باید تو سرمون بریزیم؟
- انگار رفتن شمال که مثلاً همه چی تموم بشه، دختره زده به دریا، غرق کرده خودشو.
- وا! نامهای چیزی نوشته؟ کی میدونه؟ شاید اتفاقی غرق شده باشه؟
- اونش دیگه مهم نیست.
- چرا مهم نیست؟ اومدی میگی زندگیم رو جمع کنم، بریم! مهم نیست؟ چی چی رو مهم نیست؟ شاید دروغ و دغل بافتن که دختر منو بدبخت کنن الکی الکی!
- بفرما! هنوزم داری ازش طرفداری میکنی! همهش تقصیر توئه که اینقدر بهش رو دادی که فکر کرده هر کاری دلش بخواد باید بکنه، هر کاری هم کرده هیچی بهش نگفتی، بفرما اینم آخرعاقبتمون!
… تو گویی غمش میسوزد و داغیاش چشمهات را سرخ میکند.
زل میزنی به سفیدی سرد برف تا شاید آن لحظهای را که بارها فراموش کردی، از یادت برود اما نمیرود، خاطرۀ عشق و مرگ از نگاههای ایلا و نیلاس و چشمهای گوزن قوت گرفته و هر رنگ، جایی را در حافظه لمس میکند و غبارش را میزداید و برمیانگیزاندش تا بی اینکه بتوانی متوقفش کنی بر ذهنت براند و پیش برود.
- چی کار میکردم مثلاً؟ میزدمش؟ هرچند اگه به تو بود تا الان زیر کتک ناقصش کرده بودی!
- ناقص شده بود بهتر بود! هر بار پشتش دراومدی فکر کرده اینجا کجاست که از این غلطای زیادی بکنه! الانم دختر مردم خودشو کشته، منم دارم دیوونه میشم! اگه نریم از اینجا و خودمونو گموگور نکنیم بعید نیست بندازنش زندان. اونجا هم که دیگه خودت میدونی الان چه خبره! من دیگه تحمل این یکی رو ندارم! به اینجام رسیده!
ایلا نیلاس را میبوسد، آنده جویک[4] میخواند.
تو گویی دلتنگی برای لبهاش…
اشک از گوشۀ چشمت به گونه میریزد، به خودت نهیب میزنی، نه، الان نه، شگون ندارد، مادر همیشه میگفت گریه شگون ندارد، مادری که دق کرد.
- منم نمیگم نریم، چرا نمیفهمی؟ حرفم اینه که یه کم صبر کنیم، دو سه روز کوتاه بیا یه کم فکر کنیم.
- همین دیگه! همین «صبر کنیم صبر کنیمت» دیوونهم کرده! اگه قراره بریم باید جمع کنیم بریم. همین امشب، نهایت فردا. باید تا قبل از اینکه شکایت ثبت کنن بریم. از اون گذشته نمیخوام دیگه با کسی چشم تو چشم بشم! بفهم! من کسیام برای خودم! هر کی نیستم که! چند وقته دیگه نمیتونم پامو بذارم تو کوچه! هر کی نگام میکنه میگم میدونه، نمیدونه، سرافکنده شدم! این حق من نیست، مستحق این وضع نیستم! حرفش تو سازمان هم پیچیده، یحتمل همین خواهر مدیر چو انداخته. بعید نیست عذرم رو بخوان و دیگه نذارن برم جلو دوربین! چه بسا که اخراج هم بشم، چه بسا که با این همه دشمن که دارم، هزار تا چیز دیگه هم ببندن بهم. اونم که تازه اگه نره زندان و قسر در بره، دیگه نمیتونه اینجا درس بخونه، انگ چسبیده بهش، چند تا دبیرستان رفتی خودت که ثبتنامش نکردن؟
- گیرم ول کردیم رفتیم، خونه رو چی کار کنیم، به بعدش فکر کردی اصلاً؟
- به همه چی فکر کردم، به برادرم وکالت میدم بفروشدش.
ایلا به نیلاس میخندد. آنده به بچههایی که دورهاش کردهاند و با او میخوانند لبخند میزند.
تو گویی انگشتهاش گرمابخش و لطیف، روی رانهات، روی سینههات، مثل لمس ابر…
- پس فکر همه جا رو کردی!
- نه پس، بشینم تا کمیته بیاد تو استودیو؟ قضیۀ خودکشی اون دختره رو هم بذاریم کنار، دستکمش اینه که فعلاً مدرسه رو قانع کردیم، اگه گزارش بدن براش شلاق میبرن، میفهمی؟ دیروز سه نفر رو اخراج کردن، چون تو فامیلهاشون حکم دراومده. شوخی نیست که، تلویزیونه، تو انگار نمیدونی چه خبره دور و برت!
- چرا نمیفهمم؟ حالا درسته من دیگه نمیرم سر کار اما دلیل نمیشه که نفهمم چه خبره! رادیو رو که میشنوم هر روز! اونی که یادش رفته تویی! اون بدبختی که پاکسازی شده منم! بعد من نمیفهمم چه خبره و تو که هر روز هر روز جلوی دوربینی میفهمی؟
- نمیگم تو نمیفهمی، چیزایی که من میشنوم رو تو نمیشنوی. همسایۀ یکی از بچهها رفته پسر خودشو لو داده، پسر خودش! کمیته هم اومده بُردهاش! الان اعدام دراومده براش، خود مادره حالا داره التماس میکنه نکشنش.
- اون حتماً جرمش سیاسی بوده، فرق داره.
- حالا هرچی، تو فکر کن نمیخوام گزک کنن، چماقشون بالاسرم باشه، اونوقت تا عمر دارم باید هرچی گفتن بگم چشم.
- الانم داری میگی دیگه، این چیزایی که میخونی غیر از اینه؟
صدای بم پدر در صدای شکستن بشقاب در دیوار گم میشود.
- دهن منو باز نکن!
- چرا دیوونهبازی درمیاری؟ این همه بدبختی بس نیست؟ باید این رفتارهات رو هم تحمل کنم؟
صدای فریاد در خانه میپیچد. انگار تن پدر به تمام زبانهای بدوی جهان جویک میخواند.
- خفه شو!
نوبت توست. دفتر را باز میکنی، کلماتی میگویی که انگار هیچ اتصالی با مغزت ندارد و تنها از زبانت بیرون میپرد. جوابهایی کوتاه و محکم، امضا، تمام. در توضیحات مینویسی محل مراسم: خانه، کنار گله، روی برف، زیر آسمان باز.
غروب میشود.
گوزن را تکهتکه در بشقاب میگذارند.
تو گویی تنش از میان تنت میگریزد،
از همهمه بیرون میجهد
و تو را میان اضطراب تنها میگذارد.
باز زیر هجوم خاطره فروریختهای، باز عذاب وجدان و باز نفرت از خود، نمیتوانی گوشت گوزن را بجوی، انگار دیدن بدن گوزن جرمی بوده به بزرگی قتلی، قتلی که نمیدانی کردهای یا نه.
به خودت نهیب میزنی: نه، نباید فرو بروی! میخواهی بالا بیاوری اما میترسی، نباید اشتباهی ازت سر بزند، آن هم اینجا و در این مراسم. باید خودت را جمع کنی، به خودت میگویی که تو گناهی نداشتی، گوشت را قورت میدهی. ایلا میآید برای تشکر، با زبانی که فقط ادای کلمات است، بهش میگویی چه عروس زیبایی و دلت میخواهد محکم در آغوشش بکشی و گریه کنی اما فقط تعظیم کوتاهی میکنی و لبخند میزنی. بغضت با گوشت گوزن در گلویت گیر کرده، ایلا میخندد و تشکر میکند و میرود.
تو گویی لبش سرخی غروب دریایی که او را دزدید و برد…
نه، تو گناهی نداشتی، تو رفته بودی مدرسه مثل همیشه، نه که درس بخوانی، که او را ببینی، صورتش را، خندهاش را، بویش را وقتی در آغوشت میکشد و میگوید چطوری؟ و تو میگویی عاشقم و او میخندد و میگوید دیوانه و تو میگویی زنگ تفریح اول بیا پشت بوفه و او چشمک میزند و بوس میفرستد و میرود تا سر صف بایستد و تو در صف کناری، از اعوذ بالله اول صبح تا صدق الله آخرش بهش چشم بدوزی، رفته بودی تا رفتنش به کلاس را در صف کناری تماشا کنی، تا در کلاس میان هجاهای چندتادرمیان معلم که به گوشَت میخورد برایش نامه بنویسی و قربانصدقهاش بروی و تمام ساعت را چپیده در خود توی نیمکت سهنفری به زنگ تفریح اول فکر کنی.
تو رفته بودی مدرسه تا باز ببوسیاش و چه میدانستی که بوسهها از درز بوفهها به چشمهای ترسیده زخم میزند و میگویند اعوذبالله و تو را در سکوت و او را کشانکشان از موهایش از تمام درها بیرون میاندازند و نگاه گذرایش در آن لحظه به صورت تو، دردی را بر روحت خالکوبی میکند که چهرۀ توست، ناقص و ناتمام و ابدی. اما تو فقط میخواستی با او بخندی و دستت را از زیر مقنعۀ گشاد به روی گردنش بگذاری و او با آخی کوتاه بگوید که دستت چقدر سرد است و تو فوراً دستت را بیرون بیاوری و در دستش بگذاری و بگویی فشارش بده تا گرم بشه و او دستت را میان دستهای داغش گرم کند و آرام بسُراندش دوباره روی گردن خودش زیر مقنعه.
تو رفته بودی مدرسه تا در آغوشش بودنِ سخت خود را حس نکنی، تا عشق را میان جدیتهای بیمعنا بازی کنی و این تو بودی که او را به بازی کشاندی؛ با نامههایت، با بوسه، با زمزمههای درگوشی. تو رفته بودی به مدرسه تا با بازی خطر کنی، تا با عشق تحمل کنی، تو فقط میخواستی تحمل کنی، تمام هیچبودنهایت را میخواستی در عشق او معنا کنی تا باشی، تا او هم باشد.
تو گویی جهان محبتش بیانتها، مهربانیاش دریا، سکوتش آرامش و نگاهش مخمل و فکرش در تمام لحظههای نبودنش همه چیز، همه چیز…
تو رفته بودی مدرسه تا با او و کنار او و در فکر او باشی اما او از فکر تو جست، بر سر زبانها افتاد، از زیر پوست تو خزید و رفت به دامن پچپچهها؛
() شاید شلاقش بزنند ()
() شاید بفرستنشان زندان ()
() باید شوهرشان بدهند ()
…
و آنها تو را بیآبرو نکردند و با موهایت میان راهروها بر زمین نکشاندند چرا که مردی که نامش پدر است آبرو دارد و نام؛ و او را کشانکشان بردند چون بالاخره یک نفر باید درس عبرت شود.
تو رفته بودی مدرسه تا مدرسه را به خاطر او تاب بیاوری اما زخمی شدنش را مثل طعمه و افتادنش بر خاک را مثل هدیۀ زمین، مثل گوزنی زخمی، حتی با فکر به عشق او هم نمیتوانی تاب بیاوری و ماندهای با ای کاشها که کاش فقط آن زمان راهی بود تا یک کلمه، فقط یک کلمه بپرسی، خوبی؟ و او بگوید خوبم و تو بفهمی که تمام این حرفها دروغ بوده است، که او زنده است، که هنوز دوستت دارد. کاش، فقط کاش راهی بود که باز او را ببینی، که باز بخندد و بگوید خوبم. ای کاش خانۀ او هم مثل خانۀ تو تلفن داشت. شاید همه چیز عوض میشد.
هواپیما تأخیر دارد، به یادگاری مراسم که در دستت مانده نگاه میکنی، عکس ایلا و نیلاس در قابی که با چرم گوزن تزئین شده. امروز، چهرهای دیدهای که تو را در این دورترین زمان و مکان به گرداب خاطرهای سیاه کشانده و رهایت نمیکند. هندزفری را از روی صندلی برمیداری به صفحهاسکرین وصل میکنی، دلت میخواهد بشنوی:
هیچکی زیر این گنبد کبود
با من مثل تو مهربون نبود
دختر ایرونی، باوفای من
چشمای سیات آشنای من
دختر ایرونی بلای من
یار خوشادای من
من دلم میخواد صدات کنم
خوب من، خدای من
دختر ایرونی، وصلۀ تنم
گل لالۀ خاک میهنم
هر جا که تویی خونۀ منه
خورشید واسمون خیمه میزنه
اما محال است آن را اینجا پیدا کنی. این را اولین بار با او در نمازخانۀ مدرسه یواشکی شنیده بودی. با واکمنی که از پدرت دزدیده بودی. آواز و اضطراب و عطش.
یک پادکست پیدا میکنی دربارۀ رابطۀ پدربزرگ و مادربزرگها با نوههایشان و پلی میکنی. صدای نرم گوینده در گوشت زمزمه میگیرد:
Forholdet mellom besteforeldre og barnebarn er et unikt bånd fylt med kjærlighet, minner og trygghet som varer livet ut.[5]
اما تو میشنوی:
جاده اسم منو فریاد میزنه
میگه امروز روز دلبریدنه
بوسیدن او میان جادهای که اسم تو را فریاد میزد و نه اسم او را. تو به جاده رفتی و رفتی، از این مرز به آن مرز، میهنی در دل و میهنی بر دوش. رفتنت تمامی نداشت اما او یک بار رفت و تمام شد.
خدا گریۀ مسافرو ندید، دل نبست به هیچکس و دل نبرید
آدم و برای دوری از دیار، جاده رو برای غربت آفرید
از تموم آدمای خوب و بد، از تموم قصههای دیو و دد
چی برام مونده به جز یه خاطره، نقش گنگی تو غبار پنجره
جاده آغوشش و وا کرده برام، منتظر مونده که من باهاش بیام
قصۀ تلخ خداحافظی رو، میخونم با اینکه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطرهها، همۀ عشقها و دلبستگیها
خیلی سخته ولی چاره ندارم، جاده فریاد میزنه بیا
داری هقهق میکنی و مسافر بغلیات که پیرمردی موقر است و سعی دارد با دستمالی کوچک عینکش را تمیز کند، معذب و مضطرب شده است، نگاهش با تو تلاقی میکند، پرسشگر و مهربان است، به او میگویی چیزی نیست؛ اما چیزی هست، چیزی که تمام نمیشود.
چشمها را میبندی…
در هواپیما نشسته بودی، موهای سیاه بلندت را چپانده بودی زیر آن روسری بزرگ.
هیچکس با هیچکس حرف نمیزند، سکوت ما ضامن آرامش است، ضامن را که بکشی چیزی میان ما منفجر میشود و کلمات مثل تکههای تیز شیشههای شکسته بر تنمان فرو میروند و شیارهای کلمه خونریزی میکنند و اِسکارِ کلمهها تا سالها درون سرت سنگینی میکند. در خودت فرو میروی و به او فکر میکنی، نکند فکر او هم در سرت متورم شود و چرک کند؟ نه، فکر به او را باید نجات دهی، هم از سکوت و هم از سرزنش، هم از خودت، هم از دیگران و هم از میل به او، حتی باید فکر به او را از تلخی تهنشین خودت هم نجات دهی. تنها چیزی که برایت مانده فکر به اوست.
تو ساده بودی، بچه بودی، دخترکی بودی و نمیدانستی هیچ چیز را نمیشود از زمان نجات داد، زمان ویران میکند، حتی فکر به عشق را.
گوشیات زنگ میخورد، کاش آن موقع هم گوشی داشتی، ادوارد است. ریجکت میکنی و پیام میدهی که باید گوشیات را بگذاری روی ایرپلینماد.
تو نشسته بودی میان پدر و مادر و کولهات را سفت میان پاهایت گرفته بودی. نامهای که نتوانسته بودی قبل از مرگش بفرستی در کولهات نبض میزد و تو اصلاً نمیدانستی باید به چه آدرسی میرفت. با خود آرزو کرده بودی که کاش دیواری بود که آدمها میتوانستند نامههایشان را بچسبانند تا کسی را پیدا کند که جای کسی را پر کند.
اما فکر نکرده بودی چطور چنین دیواری میتواند کسی را برای کسی پیدا کند؟ شاید باید هر روز ساعتها روبهروی دیوار میایستادی به تماشای رهگذرها، انگار که کمین کرده باشی برای خودت، انگار که خودت را به قلاب خودت زده باشی و به دریا انداخته باشی، انگار گوزنی باشی سربریده، هدیهشده برای پیوند خودت به دیگری.
چشمهام را میبندم. باید استراحت کنم. وقتی برای مراسم فراخوانده شدم تا پیوندی دیگر را ثبت کنم نگران بودم که مبادا در چنین مراسم آیینیای اشتباهی ازم سر بزند. اشتباهی که پیوندی را خراب کند یا دل کسی بلرزد از حرکتی که بدشگونی بیاورد. بدشگونیای که سالهاست به فرار ازش معتاد شدهام، به فرار از لحظههای کوتاهی که ندانسته رخ میدهد و درماندهات میکند و از خود بیگانهتر میشوی. خودی که سالهاست در تلاشی تا به خودت پیوندش بزنی؛ مثل کارَت که پیوند زدن آدمهاست به هم. شاید باید سندی هم برای خودم امضا کنم. سندی میان خودی که مانده در گرما با خودی که در برف و روزهای شبناک طولانی اینور و آنور میرود. خودی که در شفق قطبی دنبال شب یلداست با خودی که در شب یلدایی دور در جمعی مانده که همهشان از زندگیام رفتهاند. خودی که مدام لبخند میزند اما قهقهه را فراموش کرده با خودی که پیش او از ته دل میخندید و برایش مهم نبود که حیاط مدرسه با حیاط زندان فرقی ندارد.
چشمهایم را باز میکنم، در خانه هستم، روی کاناپه، دفتر خاطراتم را از جعبهای که سالها با خود از مرزها رد کردهام بیرون آوردهام، ورق میزنم، نقاشیها و عکسها و شعرهایی که برایش گفته بودم:
تو گویی تنش، چون نگاهی نرم و نافذ به پوست مینشیند
تو گویی غمش میسوزد و داغیاش چشمهات را سرخ میکند.
تو گویی دلتنگی برای لبهاش
تو گویی انگشتهاش گرمابخش و لطیف، روی رانهات، روی سینههات، مثل لمس ابر…
تو گویی تنش از میان تنت میگریزد، از همهمه بیرون میجهد و تو را میان اضطراب تنها میگذارد.
تو گویی لبش سرخی غروب دریایی که او را دزدید و برد…
تو گویی جهان محبتش بیانتها، مهربانیاش دریا، سکوتش آرامش و نگاهش مخمل و فکرش در تمام لحظههای نبودنش همه چیز، همه چیز…
نوۀ همسرم عروسکش را روی دامنم میگذارد که یعنی بیا بازی. خاطرهها پر میکشند و به آن نقطۀ گرمسیری که بهش تعلق دارند مهاجرت میکنند و من به موهای بور این دختر کوچک سه سالۀ قشنگ نگاه میکنم و لبخند میزنم. من ساکن سردسیرم.
آبان ۱۴۰۴
استانبول
[1]. Ánde
[2]. Niillas
[3]. Áila
[4]. Joik
[5]. رابطۀ میان پدربزرگ و مادربزرگ با نوهها پیوندی منحصربهفرد است که از عشق، خاطره و احساس امنیت شکل گرفته و تا پایان عمر ادامه دارد.
از داستانهای دیگر

تمام ماجرا

عطر تاریکی

بچهٔ کلنسی

داستانِ گنجهکبوتر من

تو باید همه چیز بلد باشی
