کسرا سعادت

نرّه در دانشکده
دفتر پنجم ــ نرّه در دانشکده ــ همیشه احساس میکردم که برای انجام هر کاری میتوانم از قوۀ تخیلم مدد بگیرم. فکر میکردم که میتوانم با قلم و زبانم هر معنایی را به معنای دیگری بدل کنم. فکر میکردم میتوانم هر تفکری را آنقدر بسابم تا به احساسهای شعری و شورهای عرفانی تبدیلش کنم. فکر میکردم تمام اینها به آسانیِ...

پلیس
دفتر چهارم بارو ــ پلیس ــ کسرا سعادت ــ مجلهٔ بارو: پلیس جوان اسم را یادداشت کرد. جمعیت مدام زیادتر میشد. عدهای دور پلیسها و سهیلا جمع شده بودند، عدهای دور دهان. همه تماشا میکردند. هیچکس جرأت نداشت به دهان نزدیک شود. هر کس چیزی میگفت. یکی میگفت: این حتماً دوربین مخفیه. یکی دیگر گفت که: از من بشنوید، بازم...

دهان
دفتر سوم بارو ــ دهان ــ کسرا سعادت: آقای قاف مدام تکرار میکرد: «آروم باشید خانوم! آروم باشید!» در همان حال سعی میکرد بدن سوگل را در دستهایش نگه دارد اما از دستش در میرفت و پیچوتاب میخورد. در هر بار پیچش، انگار که به پمپ بادی وصل باشد، بزرگتر میشد. آقای قاف فکر کرد که حتماً پوستش در اثر...
آسانسور
آسانسور یعنی میگی تو این سن و سال بیام طلاقبهکون بشم؟ اونوخ اون لندهور و اون عنتر خانومی که
ماجرای شب دلانگیز آقای قاف
ماجرای شب دلانگیز آقای قاف آقای قاف سرگردان به تابلوها نگاه کرد، گیج شد. باید سرعتش را بسیار