reference: https://www.pinterest.com/pin/1618549862692127/
باروی داستان ــ بچهٔ کلنسی ــ کالین برت ــ ترجمهٔ ناهید جمشیدی: قضیهٔ بچهٔ کلنسی برای تاگ شده است یک وسواس فکری هرچند حالا دیگر علاقهٔ عمومی به آن تقریباً به ته رسیده. سه ماه پیش یک بچه‌مدرسه‌ای از گرت‌لابرِ مِیو به اسم وِین کلنسی، ده ساله گم شد. توی یک اردو که به دوبلین رفته بودند ناپدید شد. یک لحظه کنار بقیهٔ دانش‌آموزهای گرت‌لابر و دو نفر از معلم‌ها روی سکوی میان یک سه‌راهی در مرکز شهر دیده شد و بعد که چراغ قرمز شد و ماشین‌ها فش و فش از حرکت ایستادند و جمعیت دختر و پسرها از خیابان رد شدند، خبری از او نبود. اولش حدس می‌زدند که وِین کوچولو فقط سرش را انداخته و رفته پرسه‌زنی و بعد توی شلوغی شهر بزرگ راهش را گم کرده اما زود معلوم شد که نه‌تنها گم شده بود که گمشده بود.

بچهٔ کلنسی

شهر من از آن جاهایی نیست که گذرتان به آن افتاده باشد اما می‌دانید از کدام‌هاست. یک میدان بغل یک جادهٔ اصلی، یک شهرک صنعتی، یک مجموعهٔ سینمایی پنج‌پرده‌ای و هزارتا میخانه که تنگِ هم در یک مایلِ مربع در حاشیة شهر چپیده‌اند. اقیانوس اطلس نزدیک ماست؛ آروارهٔ پیچ‌خوردهٔ خط ساحلی با دماغه‌های مملو از مرغ‌ دریایی‌اش نزدیک است. عصرهای تابستان در چراگاه‌های بخش‌های مجاور که بوی پهن می‌دهند گاوهای متفکر سرشان را برمی‌دارند تا زوزهٔ موتور وی‌هشت [۱] پسرهای ماشین‌سواری را که در جاده‌های فرعی ویراژ می‌دهند هضم کنند.

من جوانم و این اطراف خیلی آدم جوان پیدا نمی‌شود اما می‌شود گفت حسابی جولان می‌دهیم.

یکشنبه است. آخر هفته، این جشنوارهٔ سه‌روزهٔ فرسایشی کارش تمام است. یکشنبه روز تطهیر و جبران است، روز کله‌های دردناکِ حساس و شکم‌هایی که مثل الاکلنگ بالا و پایین می‌رود و قسم‌های توخالی که دیگر هرگز آن‌طور سیامست نمی‌کنم. روزی که از ذره‌ذره سُر خوردنش پیش از آنکه واقعاً تمام شود خوشحالی.

ساعت از هشت شب گذشته اما بیرون هنوز هوا روشن است، روشنایی گرمی مخلوط با یک‌جور دل‌گرفتگی سرخوشانه که با عصرهای ماه جولای در غرب همراه است. با تاگ کانیف [۲] نشسته‌ایم سر میزی در فضای بازِ سیگارآزاد میخانهٔ داکری [۳]. قسمت سیگارآزاد یک حیاط باریک بتنی است پشت ساختمان و مشرف به رودخانهٔ شهر. پشه‌ریزه‌ها پوست سرمان را قلقلک می‌دهند. یک سایبان برزنتی راه‌راه روی یک طاقی پیش آمده و هر از چندی با وزش باد تکان‌تکان می‌خورد.

میز ما نزدیک‌ترین میز به رودخانه است و گوش کردن به صدای تند و تیز آب خروشان که شبیه خش‌خش رادیوست آرامش‌بخش است. ده دوازد نفر دیگر هم این بیرون‌اند. بیشترشان را می‌شناسیم، حداقل به قیافه و آنها هم ما را می‌شناسند. تاگ از آنهایی است که خیلی‌ها ترجیح می دهند دور و برش نپلکند. پشت‌سر بهش می‌گویند غول‌بچه. تاگ هیکلی است و غیر‌‌‌‌‌قابل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ پیش‌بینی و مستعد بروز عصبانیت‌های ناگهانی. یک قرص‌هایی می‌خورد که وضعیتش را ثابت نگه دارد اما هر از گاهی از سر خیره‌سری یا حس اعتماد‌به‌نفس کاذب داروها را کنار می‌گذارد. بعضی‌وقت‌ها اعتراف می‌کند که داروها را کنار گذاشته و سعی می‌کند باقیش را به من بفروشد اما بعضی‌وقت‌های دیگر صدایش را درنمی‌آورد.

تاگ عجیب و غریب است چون در خانواده‌ای بزرگ شده که با غم و غصه گره خورده و خودش هم یک‌جورایی یک شبح است‌؛ اسم واقعی تاگ، برندن [۴] است اما او دومین پسر کانیف‌هاست که اسمش برندن است. مادر تاگ یکی دو سال قبل از او بچهٔ اولش را به دنیا آورد اما بچهٔ کم‌عمری بود و در سیزده ماهگی مرد. و بعد تاگ به دنیا آمد. وقتی چهار سالش بود به قبرستان گلن‌بی [۵] بردندش تا روی یک سنگ قبر آبیِ تک و تنها که اسم خودش با رنگ طلایی ترک‌خورده‌ای رویش حک شده بود، گل بگذارد.

من خمارم، تاگ نه. تاگ مشروب نمی‌خورد و بهتر که نمی‌خورد. یواش یواش لیوان آبجویم را می‌خورم آنقدر آهسته که گازش دیگر پریده. تاگ قارید: «سرت چطوره جیمی؟»

امروز سر کیف است، خیلی خیلی سر کیف اما خیلی خیلی بی‌قرار. اعتراف می‌کنم: «خیلی خوب نیست.»

«جمعه رفته بودی کویلینان [۶]؟»

می‌گویم: «کویلینان بعد شپرد بعد فاندانگو [۷]. هر شنبه همین برنامه است.»

می‌پرسد: «دختر چی؟»

«مارلین دیوی

تاگ می‌گوید: «وای، وای، وای، وای.» و با دندان‌های آسیا زبانش را گاز می‌گیرد.

من بیست و پنج سالم است و تاگ بیست و چهار سال ولی ده سال پیرتر می‌زند. تا جایی که من می‌دانم هنوز باکرگی‌اش سر جایش است. آن وقت‌ها که مدرسه می‌رفتیم تمام دخترهای مدرسهٔ مذهبی و خواهرمقدس‌ها چشمشان به تاگ بود. پسر خوش‌قیافه‌ای بود توی نوجوانی اما به شانزده که رسید کم‌کم چاق شد و چاقی رویش ماند. وزنش ظاهر غم‌باری به او داده است؛ مدیریت و جابه‌جایی حجم او کار بغرنج و طاقت‌فرسایی است. موهایش را یک سانتی کوتاه می‌کند و لباس‌های گشاد مشکی می‌پوشد و برای همین قیافه‌اش شبیه براندو توی اینک، آخرالزمان است.

می‌گویم: «خب، من و مارلین از خیلی وقت پیش‌ها بودیم با هم.»

که درست هم هست. مارلین تقریباً همان چیزی است که می‌توانم اسمش را بگذارم دوست‌دختر ثابت و درست که هیچ‌وقت مدت طولانی با هم نبوده‌ایم اما هیچ‌وقت جدایی‌مان هم خیلی طولانی نبوده حتی بعد از اینکه پارسال از مارک کوکولان حامله شد. بلافاصله بعد از کریسمس بچه را به دنیا آورد، پسر بود و اسم پدر مرحومش را گذاشت رویش، دیوید.

جمعه توی فاندانگو بهش برخوردم. همان آدم‌های همیشگی آمده بودند؛ دخترها با دامن‌های یک‌وجبی و کفش‌های پاشنه‌بلند‌ نازک، موهای فرکرده، دکلته‌های از شدت برنزه، ماهونی. پسرهای گردن‌دراز با پیراهن‌های دکمه‌دارِ شبیه نقش رومیزی، بچه‌کشاورزهایی که آستین‌هایشان را تا بالای آرنج بالا می‌زنند انگار که هر لحظه ممکن است صدایشان بزنند تا گوساله‌ای را از ماتحت بخارکردهٔ گاوی بیرون بکشند. فانگاندو شده بود اتاق بخار. لامپ‌های نئون با ریتم‌های مختلف روشن و خاموش می‌شدند، یخ خشک توی هوا دود می‌کرد. موزیک بم لیبیدوئی دیوارهای بی‌شیشه را به‌شدت می‌لرزاند. من پشت بار کنار دِسی رابرتز نشسته بودم و شات‌ها را پشت هم بالا می‌انداختم که یکهو تو دایرهٔ دیدم ظاهر شد. او مرا دیده بود و حالا داشت با ناز و کرشمه می‌آمد سمت من. با هم لبخندی آشنا و خجالت‌زده رد و بدل کردیم، لبخندهایی که خوب می‌دانستند بعدش چه می‌شود.

برنامۀ تکراری ما هم آرامش امور تکراری را دارد و هم راز تداوم آن تکرار را.

مارلین با مادر همدل و منطقی‌اش، اَنجی زندگی می‌کند که حتی ساعت سۀ صبح هم بیدار بود و پشت میز آشپزخانه نشسته با آرامش مجلهٔ برنامه‌های تلویزیونی را ورق می‌زد و چای سردی را مزمزه می‌کرد. از دیدنم خوشحال شد، مامان مارلین. کتری را پر کرد و پرسید یه چایی می‌خوریم؟ رد کردیم. بهمان گفت که بالا، دیوید کوچولو تخت خوابیده و مراقب باشیم بیدارش نکنیم. در اتاق‌خواب مارلین با شکم شیرجه زدم روی لحاف سرد؛ باغ‌وحش حیوانات عروسکی‌اش در انتهای تخت روی هم افتاده بود. مارلین که داشت شلوارم را از پام می‌کشید من سعی می‌کردم اسم هر کدام از بچه‌خوک‌ها و بچه‌خرگوش‌های چشم‌دکمه‌ای را به خاطر بیاورم.

«بوپسی، وینی، فلاپس… روپرت؟»

حالا ساق‌های پیزوری پاهام پیدا می‌شود، درازیِ زپرتی ماهیچهٔ رنگ‌پریدهٔ ناچیز که از موهای سیاه فرفرو خط‌خطی شده؛ هر وقت که توی آینه نگاهم بهشان می‌افتد از زشتی همیشگی‌شان از جا می‌پرم. اما مارلین آرام با انگشتانش نوازششان می‌کند. می‌رسد به ران‌هایم و آهسته می‌گوید: «برگرد.» آدم باید قدر دختری را که می‌تواند با ساق‌هایی به زشتی مال من روبه‌رو شود و هنوز هم آدم را بخواهد، بداند.

تاگ می‌گوید: «دختر خوبیه.»

پشه‌ای می‌نشیند روی سرش و توی ته‌موها این‌ور و آن‌ور می‌رود. تاگ ظاهراً متوجه‌اش نیست. دلم می‌خواهد دستم را دراز و لهش کنم.

اما می‌گویم: «اوناهاش» و جرعه‌ای آبجو می‌خورم.

و اینطوری است که مارلین پیدایش می‌شود. در این شهر این اتفاق زیاد می‌افتد؛ اسم یکی را می‌آوری و اوهو، پیدایش می‌شود. با شلوار جین زاپ‌دار و عینک‌آفتابیِ بالارفته توی حلقهٔ موهای قرمزش از در دولنگه بیرون می‌آید و با رغبت خاصی بستنی قیفی‌اش را لیس می‌زند. یک تاپ کوتاه زرد قناری تن کرده تا بهتر نشان دهد که بعد از بچه دوباره کمرش مثل سگ تازی باریک شده است. دور نافش را یک خالکوبی ساعت آفتابی دور می‌زند. چشم‌هاش رنگ زنگار مس است، سبزآبی و اگر آن جای جوش‌ها روی گونه‌هایش نبود، می‌شد یک خشگل بی‌نقص، مارلین من.

پشت سر مارلین، مارک کوکولان می‌آید تو. مارلین مرا می‌بیند و چانه‌اش را سمت من می‌اندازد؛ آشنایی می‌دهد اما آشناییِ محتاطانه؛ احتیاط چونکه کوکولان هم هست و اینکه تاگ کانیفِ گنده‌بک هم کنار من است.

تاگ می‌گوید: «مارلین، دیدمش.»

«اوهوم»

«یعنی الان با این یارو کوکولانه یا؟»

شانه‌هام را بالا می‌اندازم. یک بچه دارند پس انصاف است که نقش مامان و بابا را بازی کنند؛ مامان و بابا هم هستند. به خودم می‌گویم هر کار دیگری که با کوکولان می‌کند یا نه به من ربطی ندارد. به خودم می‌گویم اگر هم چیزی باشد باید این باشد که از این یارو متشکر باشم که تیر بابا شدن را که من از جلوش جاخالی دادم، گرفت.

تاگ می‌گوید: «این روزها همچین جذاب شده. می‌خوای بری سلامی بکنی؟»

«جمعه شب سلام‌علیک‌هامو کردم.»

تاگ می‌گوید: «پس شاید همون بهتر که واردش نشی.»

کف دستم را دور لیوانم می‌سرانم و با انگشت‌هام به لبه‌اش می‌زنم.

بعد از کمی سکوت تاگ می‌گوید «تازگی خبری دربارهٔ بچهٔ کلنسی شنیدی؟»

«نه.»

«یه کشاورز تو اِنیسکورثی [۸] فکر می‌کنه بچه‌ای رو دیده که مشخصاتش به بچهٔ کلنسی می‌خوره، حالا اینجا رو گوش کن، بچه‌هه با دوتا زن بوده، دو تا زن سی ــ چهل ساله. اومدن به یه کافه نزدیک جایی که این کشاورز زندگی می‌کنه. با یکیشون حرف زده. اینو داشته باش، میگه زنه آلمانی بوده. با یه لهجهٔ آلمانی‌طور حرف‌ می‌زده و اونها… زنه دربارهٔ زمان راه افتادن قایق راسلر [۹] سؤال می‌کرده. یه رفیق بور کوچولو هم همراهشون بوده، یه بچهٔ بور کوچولو. البته این دو هفته پیش اینطورها بوده، دو هفته طول میکشه تا کشاورزه دوزاریش بیفته.»

می‌گویم: «لهجة آلمانی.»

تاگ می‌گوید: «آره، آره.»

ابروهایش از اشتیاق بالا می‌پرد. قضیهٔ بچهٔ کلنسی برای تاگ شده است یک وسواس فکری هرچند حالا دیگر علاقهٔ عمومی به آن تقریباً به ته رسیده. سه ماه پیش یک بچه‌مدرسه‌ای از گرت‌لابرِ مِیو [۱۰] به اسم وِین کلنسی، ده ساله گم شد. توی یک اردو که به دوبلین رفته بودند ناپدید شد. یک لحظه کنار بقیهٔ دانش‌آموزهای گرت‌لابر و دو نفر از معلم‌ها روی سکوی میان یک سه‌راهی در مرکز شهر دیده شد و بعد که چراغ قرمز شد و ماشین‌ها فش و فش از حرکت ایستادند و جمعیت دختر و پسرها از خیابان رد شدند، خبری از او نبود. اولش حدس می‌زدند که وِین کوچولو فقط سرش را انداخته و رفته پرسه‌زنی و بعد توی شلوغی شهر بزرگ راهش را گم کرده اما زود معلوم شد که نه‌تنها گم شده بود که گمشده بود. گم شدن او در تمام ماه می صفحهٔ اول روزنامه‌های کل کشور را تسخیر کرده بود. نظریهٔ تثبیت‌شده این بود که اشخاص ناشناس وِین را دزدیده‌اند، حالا یا در همان تقاطع سه‌راه یا کمی بعد از آن. جستجوی پلیس در تمام کشور به راه افتاد، پدر و مادر بچه جلوی دوربین درخواست‌های پراشک‌وآه کردند… اما هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ‌اتفاق همین‌طور ادامه پیدا کرد. نه پسری پیدا شد، نه جنازه‌ای و نه اطلاعاتی که سمت و سوی آن باورکردنی باشد.

یک مدت همه توجهشان جلب شده بود مخصوصاً که بخش گرت‌لابر نزدیک شهر ما بود اما زندگی ادامه دارد و ذره‌ذره توجه ما هم کم و کمتر شد.

تاگ نمی‌تواند قضیهٔ بچهٔ کلنسی را فراموش کند. نمی‌تواند مقابل فرضیه‌های تهوع‌آوری که داستان بی‌پایانی مثل این به آن دامن می‌زند مقاومت کند. سوالات اگر… آن‌وقت چه؟ مثل گل‌های سیاه در منجلابِ لبریز تخیل او پخش می‌شوند. اگر جلوش را نگیری تمام شب یک بند دربارة قبرهای بی‌نام و نشانی که با آهک مهر و موم شده، حلقه‌های بین‌المللی قاچاق کودک، قاچاق اعضای بدن، به زور عضو فرقه‌‌ها کردن و غیره حرف می‌زند.

به تاگ می‌گویم که سخت نگیرد.

می‌گوید: «ممکن است لزبین بوده باشن، لزبین‌های آلمانی…که می‌دونی، نمی‌تونن بچه داشته باشن. نمی‌تونن از لقاح مصنوعی استفاده کنن یا به فرزندی قبول کنن. شاید دیگه ناچار شدن.»

«شاید.»

تاگ می‌گوید: «بچهٔ کلنسی آریایی‌طور بود. می‌دونی؟ موهای روشن، چشم‌های آبی.»

عصبی می‌گویم: «همهٔ بچه‌ها آریایی‌طورن.»

خندهٔ مارلین، قهقههٔ گستاخش تا اینجا پایین حیاط می‌آید. او و کوکولان با یک زوج دیگر همراه شده‌اند با استفن گالاهر و کُنی رییپ. کوکولان هم مثل من قدبلند و کم‌اشتها و لاغر و دست‌ و پادراز است؛ مارلین سلیقهٔ مشخصی دارد. دارد به چیزی که گالاهر گفته قه‌قه می‌خندد. بقیه از جمله خود گالاهر به نظر خجالت می‌کشند اما مارلین می‌خندد و روی شانهٔ گالاهر می‌زند انگار که دارد ازش خواهش می‌کند انقدر خفن نباشد.

تاگ می‌گوید: «ولی برای اون بچه بدترین عاقبت نیست. اصلاً پایان کار نیست واقعاً.»

دختر پیشخدمتی با سینی‌ای که چهار تا گیلاس شامپاین رویش است از دو لنگهٔ در بیرون می‌آید. مارلین برایش دست تکان می‌دهد و نوشیدنی‌ها را که به لبهٔ هر کدام یک توت‌فرنگی میخ شده است دانه به دانه تقسیم می‌کند. کوکولان پول می‌دهد و وقتی مارلین دستمالی را که بستنی‌اش در آن است توی سینی می‌اندازد برق افشاگرِ روی انگشت انگشترش را شکار می‌کنم.

تاگ می‌گوید: «اینطور نیست؟»

دستش را دراز می‌کند و با چنگش جلوبازویم را می‌گیرد و تکان می‌دهد.

می‌گویم: «راستی تو حرف نداری‌ها تاگ

با تشری که تو صدایم هست کز می‌کند. ذهنم، می‌خواهم بگویم تاگ… ذهنم انقدر مصیبت‌های دیگر برایم ردیف کرده که الان نمی‌توانم با پایان‌های بی‌پایان بچهٔ کلنسی سروکله بزنم.

تاگ می‌گوید: «اوه.»

دستش را زیر بغل مخالفش می‌گذارد انگار که انگشتش لای در گیر کرده است.

«اعصابت خورده و علتشم…» به یک طرف دیگر نگاه می‌کند هوا را می‌کشد تو دماغش: «علتشم مارلینه. مارلین هرزه.»

با زبانم صدای نچی درمی‌آورم که خوشم نیامده از حرفش. انگشتم را سمتش می‌گیرم: «من مشکلی با روابط مارلین ندارم تاگ ولی اصلاً لزومی نداره این جورکلمه‌ها رو درباره‌شون بگیم.»

به عقب تکیه می‌دهد و حجمش بیشتر می‌شود.

«من هر چی دلم بخواد میگم. دربارهٔ هرکی که بخوام.»

«تو راستی یه بچهٔ تخمی گنده‌ای، نه؟»

تاگ این طرف و آن طرف میز را می‌گیرد و من لرزشش را حس می‌کنم و اینکه از زیر دستم درمی‌رود. نوشیدنی‌ام را می‌قاپم و به عقب تکیه می‌دهم ‌و زیرلیوانی‌ها می‌چرخند و از لبهٔ میز می‌افتند پایین. تاگ تکانی می‌خورد و میز هم با او تکان می‌خورد، می‌افتد روی کف بتونی و صدایش بلند می‌شود. دور و بری‌ها دادی می‌کشند و عقب می‌پرند. با احتیاط از صندلی‌ پایه‌بلندم پایین می‌آیم، اول یک پا و بعد دیگری و چشم از چشم‌های تاگ برنمی‌دارم. لب‌هاش جمع شده بالا و شکل یک نیشخند به خود گرفته؛ تندتند و با صدای غرش‌مانندی نفس می‌کشد.

می‌گویم: «ببخشید تاگ

سوراخ‌های دماغش جمع و باز می‌شوند و به ریتم یکنواخت برمی‌گردند. می‌گوید: «اشکالی نداره… اشکال نداره.»

کف دستش را روی گردی پرچاله‌چولهٔ جمجمه‌اش می‌کشد و مات و متحیر به میز واژگون نگاه می‌کند انگار نه انگار که بلایی سرش آورده است. می‌گویم: «زود باش، بیا بریم.»

ته‌ماندهٔ کف‌آلود لیوانم را خالی می‌کنم و آن را روی یک میز نزدیک می‌گذارم.

ما که رد می‌شویم، من به دنبال او، همه عقب می‌روند.

می‌دانم چه فکر می‌کنند. غول‌بچه دوباره به سرش زده. غول‌بچه باز قاتی کرده. غول‌بچۀ عجیب و غریب و رفیق عجیب و غریبش جیمی دِوِرو [۱۱].

آهسته از کنار میز مارلین رد می‌شویم که تاگْ سرکیف می‌گوید: «سلام مارلین

مارلین مثل همیشه ‌پروایی ندارد. کنار او کوکولان قوز کرده و شانه‌هایش به هم نزدیک شده آمادهٔ حرکتی.

مارلین می‌گوید: «خب، مرد گنده.» به من نگاه می‌کند: «و مرد نه خیلی گنده.»

می‌گویم: «باید تبریکی چیزی بگیم؟»

نوک انگشت‌هایش را بلند می‌کنم، صافشان می‌کنم تا بهتر بشود بررسی کرد. مارلین دستش را از دستم بیرون می‌کشد و زیر دست دیگرش پنهان می‌کند.

می‌خندم: «دیگه دیره. دیدمش. قشنگه، جواهر بزرگ عتیقه‌ایه.»

کوکولان می‌گوید: «هست.»

تاگ می‌گوید: «خب، خیلی قشنگ.»

حضورش را پشت سرم حس می‌کنم، مجاورتِ هول‌برانگیز آن همه حجم، دوباره طرف من است و آمادهٔ انفجار با یک کلام من.

لب پایین مارلین با لب بالایی‌اش بازی می‌کند و با نگاهی که می‌گوید «حواست باشه.» حالم را جا می‌آورد.

می‌گوید: «جیمی، من خیلی خوشحالم. حالا، گورتو گم کن.»

بیرون از داکری، آفتاب عصرگاهی منظرۀ زیبایی به نمایش گذاشته و آسمان غرق در قرمزها و صورتی‌های کف‌آلودش. نسیمی که می‌وزید گزنده شده. خرده‌های شیشه مثل سنگریزه زیر پا قرچ‌قرچ می‌کنند. ماشین‌ها کنار خیابان توی یک خط پارک شده‌اند و یکی‌شان هاش‌بک کوچک و نقره‌ای رنگ ‌و رو رفته‌ای است که کوکولان با آن این‌ور و آن‌ور می‌رود. آنجا توسری‌خورده نشسته مثل فحشی روی جدول حاشیه، با علامت چروک‌خوردهٔ «راننده تحت آموزش» که از داخل به شیشهٔ جلو چسبیده است.

می‌گویم: «نگاه ریخت بنجلش.»

با کف دستم می‌کوبم روی کاپوت لکه‌لکه‌اش. تاگ، پرسشگرانه نگاهم می‌کند. می‌گویم: «ماشین کوکولانه.»

می‌گوید: « انگار ظرف غذاست» و می‌خندد.

«مایهٔ خجالته آدم عروس آینده‌شو تو این بچرخونه.»

تاگ هم تایید می‌کند: «مایهٔ خجالته، مایهٔ خجالت.»

می‌گویم: «تاگ نکنه قرص‌هاتو نمیخوری؟»

با صدای بمی می‌گوید: «چرا.»

کف یکی از دست‌های گنده‌اش را می‌گذارد روی سقف هاش‌بک و شروع می‌کند امتحانی تکان دادنش به عقب و جلو، فنربندیِ ماشین به نشان اعتراض جیغ‌جیغ می‌کند. تاگ هیچ‌وقت دروغگوی خوبی نبوده چون به‌خاطر جثه‌اش یعنی امتیاز بدنی‌اش هیچ‌وقت نیاز نداشته مهارت پنهان‌کاری را در خودش ایجاد کند. اگر به قدر کافی هیکلی باشی همیشه می‌توانی حقیقت را بگویی، همیشه منظورت را بگویی.

می‌گویم: «اگه یه‌وریش می‌کردی رو کله‌ش، افتضاح می‌شد!»

«کاری نداره.»

ماشین را تکان می‌دهد و تکان می‌دهد تا اینکه به‌شدت جیر و جیر می‌کند و سر جایش بالا و پایین می‌جهد. ماشین با زاویه‌ای پارک شده که با لبهٔ جدول که پنج شش سانت بلندتر از خیابان است، موازی است، زاویه‌ای که به نفع تاگ است. تاگ درست به‌موقع خم می‌شود و دست‌هایش را می‌برد زیر بدنهٔ لرزان هاش‌بک و با تمام قدرت می‌کشدش بالا. چرخ‌ها از جدول جدا می‌شود. ماشین یک لحظه توی هوا روی یک سمتش معلق می‌شود، رگ و پی سیاه‌شده‌ای را که زیر ماشین پیچیده می‌بینم، بعد تاگ به جلو فشار می‌دهد و هاش‌بک با صدای مهیبِ گرومپی برمی‌گردد روی سقفش. شیشهٔ سمت شاگرد خرد می‌شود و شیشه‌ها مثل الماس دور و برمان پراکنده می‌شود. چرخ‌ها توی هوا لق می‌خورد و تاگ دستش را دراز می‌کند تا آنی را که بهش نزدیک است از حرکت بازدارد.

«کارت عالی بود مرد گنده.»

تاگ نفس‌نفس می‌زند، صورتش گر گرفته است. شانه‌هاش را بالا می‌اندازد. ماشینی از خیابان رد می‌شود. صورت بچه‌ها برای دیدن هاش‌بک وارونه به شیشة عقب می‌چسبد. پیرمردی سلانه سلانه از داکری بیرون می‌آید، کلاه شاپوی کهنه‌اش را چند بار روی سر لرزانش مرتب می‌کند. کراوات شل و ولش برمی‌گردد توی صورت قرمز و چروکش. خنده‌ای می‌کند و دندان‌های زردش پیدا می‌شود: «آقایون چطورن؟»

تاگ می‌گوید: «توپِ توپ.»

پیرمرد دستش را به نشانة درود به پیشانی می‌برد و همان دور و بر ماشین درب و داغان می‌گردد انگار که اصلاً متوجه موضوع نشده است.

پایین را نگاه می‌کنم و لبهٔ شیشهٔ شکسته یک کیف چرم قهوه‌ای می‌بینم که نصفش بیرون و نصفش داخل است و محتویاتش توی جوب ریخته. دستمال‌های مچاله، سکه‌های پخش و پلا، پوست شکلات مچاله، یک خودکار، تعدادی رسید، یک مام ضدتعریق رولی، یک ماتیک با بدنهٔ سیاه و نواری طلایی. ماتیک را برمی‌دارم درش را باز می‌کنم می‌روم سراغ در سمت شاگرد، با حروف قرمز روشن درخواستم را می‌نویسم:

با من ازدواج کن

تاگ می‌گوید: «گه توش.» و فکش را تقی به صدا درمی‌آورد: «مشکله، جیمی.»

شانه بالا می‌اندازم و ماتیک را می‌گذارم توی جیبم. بقیة وسایل را برمی‌دارم و می‌گذارم توی کیف. کیف را از شیشهٔ شکسته رد می‌کنم و می‌اندازم توی جاپایی جلوی صندلی.

«عقلت برگشته سر جاش مرد گنده؟»

تاگ می‌گوید: «کاملاً.»

تاگ با مادرش آن طرف رودخانه در ملک فارو هیل [۱۲] زندگی می‌کند. او هم مثل مارلین پدرش رفته زیر خاک، حالا دیگر ده سالی می‌شود. کانیفِ بزرگ وقتی داشت کره‌های یکساله را از اسطبلی که آتش گرفته بود بیرون می‌آورد قلبش ترکید. مادر تاگ خرابۀ پیر نازنینی از یک زن الکلی است که روزگارش را به جیره‌بندی عرق جین روی کاناپهٔ خسته‌شان که فنرهاش بیرون زده می‌گذراند، غرق و گم و گیج در تلویزیون و مرده‌هاش. بهش سلام که می‌کنی لبخند دلنشین اما مرددی تحویل می‌دهد؛ خیلی اوقات نمی‌داند که آدمی که سلام کرده جزو برنامۀ تلویزیونی است که غرقه‌ش شده یا خیالی است از خاطرات یا واقعاً وجود دارد، یک آدم زنده که روبه‌روش ایستاده. تاگ را به اسم پدرش صدا می‌زند. تاگ می‌گوید فایده‌ای ندارد که اشتباهش را گوشزد کند. با نزدیک شدن او به سن کهولت این تفاوت‌ها بیش از پیش اهمیتشان را از دست می‌دهند.

به فست‌فود کارسِتی [۱۳] سرپری می‌زنیم و در حالی که چیپس‌های خلالی را می‌خوردیم راه کنار رودخانه را در پیش می‌گیریم. نی‌های نازک مثل تیغه‌های تازه تیزشدهٔ شمشیر آرام به یکدیگر می‌سایند. سنگ ساحلی خیس، سیاه مثل زغال توی بستری از جلبک برق می‌زند. قوطی‌های له‌شدهٔ نوشیدنی مثل دست‌سازه‌های کهن توی گل دفن شده‌اند. پشه‌ریزه‌ها دسته دسته در هوا موج می‌زنند و روی سیاره‌های در حال عبورِ کله‌ها سورچرانی می‌کنند.

بالای سرمان پل چوبی هست که از روی رودخانه می‌گذرد.

استفاده از پل مثلاً ممنوع است. امسال همین چند وقت پیش در یک توفان بهاری یک درخت افتاد توی پایین‌دست رود و خورد به پل و هنوز هم همان‌جاست، تنهٔ بزرگ پیچ‌وتاب‌خورده‌اش با زاویه‌ای ۴۵ درجه‌ افتاده میان تیرهای ازجاکنده و تیرک‌های شکستهٔ نرده‌ها. پل از وسط فرو رفته اما هنوز پایین نریخته است. شورای شهر به جای برداشتن لاشهٔ درخت و تعمیر پل، یک پرچین توری پِرپِری در هر دو طرف پل برپا کرده و تابلوهایی گذاشته که با زبانی جدی کسانی را که سعی کنند عبور کنند تهدید می‌کند: جریمه و خطر آسیب یا مرگ.

اما مردم پرچین‌ها را زیرپا انداخته‌اند چون که پل میانبر راحتی است به فاروو هیل و برخلاف هشدارهای شهرداری هنوز صاحبان ملک‌های اطراف مثل تاگ برای ورود و خروج از شهر مرتب ازش استفاده می‌کنند.

نزدیک که می‌شویم سه تا بچه را می‌بینیم که کنار پل بازی می‌کنند. دوتا دختر خیلی کوچک و پسری که یک خورده بزرگ‌تر است. دخترها پنج یا شش ساله می‌زنند، پسر نه، ده.

موهای پسر سفید است، بور نه، سفید. یک جلیقهٔ کتان به تن دارد که رنگش کدر شده به چیزی بین خاکستری و قهوه‌ای می‌زند و یک شلوار ورزشی بنفش براق که یک پاچه‌اش تا زانو شکافته است. دخترها بلوز و شلوارک‌های صورتی چرک تنشان است. صورت پسر با چیزی شبیه رنگی که قبایل وحشی هنگام جنگ به صورتشان می‌مالند تزئین شده است؛ زیر هر کدام از چشم‌هاش یک نوار قرمز و سفید به ضخامت یک انگشت شست است و روی بینی‌اش هم یک نوار سیاه پایین دویده است. یک میلهٔ آلومینیومی به دست گرفته است که شاید چوب‌پرده، چوبِ زیربغل یا ستون یک توری ماهیگیری باشد. یک سر میله را پیچانده و نوک‌تیز کرده است.

تاگ ازش پرسید: «کی هستی؟ یه سرخپوستِ اینجان [۱۴]؟»

پسر پوزخندی شد: «من یه شاهم!»

گفتم: «این چه جور اسلحه‌ایه؟ نیزهٔ شوالیه است یا شمشیر؟»

«نیزه است.»

در امتداد پرچین صاف‌شده پا می‌کوبد و بالا می‌رود و می‌جهد توی راه کنار رودخانه. شروع می‌کند به نمایش هنرهای رزمی‌اش: هوا را با میله‌اش می‌شکافد و آن را دور سرش می‌چرخاند و به‌نرمی آن را بین دستان پیچانش جابه‌جا می‌کند. کارش را با خم شدن روی یک زانو و حواله کردن نوک پیچ‌خوردهٔ میله به سمت جناغ سینهٔ تاگ به پایان می‌برد.

دندان نشان می‌دهد و می‌گوید: «اینجا پل منه.»

تاگ می‌گوید: «و اگه ما بخوایم رد شیم چی؟»

«تا من نگم نمی‌تونید!»

تاگ بستهٔ مچالهٔ چیپس خلالی‌اش را تقدیم می‌کند: «می‌توانیم پولش را بدهیم. چیپس می‌خوری پادشاه؟»

پسر دستش را داخل بسته می‌برد و یک مشت چیپس سرکه‌ای به هم چسبیده برمی‌دارد. تودهٔ چیپس را بررسی می‌کند بو می‌کشد و بعد سوایشان می‌کند و بین دو دختر تقسیم می‌کند. دخترها سریع خلال‌ها را می‌خورند، دانه ‌به دانه. بعد مثل‌جوجه‌مرغ سرشان را رو به عقب تکان تکان می‌دهند و با گردنشان ادای اغراق‌آمیزِ قورت دادن درمی‌آورند.

پسر می‌گوید: «پرنده‌کوچولوهای خوب» و بعد آرام روی کلهٔ هر یک از دخترها می‌زند. دخترها ریز ریز می‌خندند.

تاگ می‌گوید: «نباید از غریبه‌ها خوراکی بگیرید.»

پسر با نیزه‌اش روی سینه می‌کوبد و می‌گوید: «چیپس را من بهشان دادم. کارتان آن طرف پل چیست؟»

تاگ می‌گوید: «داریم دنبال کسی می‌گردیم. یه پسر. یه یاروی فسقلی موبور. یه کم شبیه خودت. گذاشته رفته و هیچکس هم نمی‌دونه کجا.»

پسر گره به ابروهاش می‌اندازد. عقب‌عقب می‌رود بالا توی پرچین و پیچ رودخانه را رصد می‌کند و سر آخر اعلام می‌کند: «کسی اون شکلی اینجا نیست. اگه بود می‌دیدم. من شاهم و همه‌چیز رو می‌بینم.»

«خب، ما باید سعی خودمون رو بکنیم.»

می‌خواهم به تاگ بگویم بی‌خیال شود اما حرفی نمی‌زنم. دوستی خیلیش فقط همین است: گفتن هیچی به جای چیزی. برمی‌گردم و نگاه مختصری می‌اندازم به آن طرف راه کنار رود، امتداد راهی که آمده‌ایم. تپه‌ای جاده را با خودش بالا کشیده و پشت آن طرحِ توسری‌خورده و درب و داغان شهر پیداست. صدای همهمه‌ای دور، داد و فریاد می‌شنوم یا فکر می‌کنم که می‌شنوم و مارک کوکولان جلوی چشمم می‌آید که بیرون داکری ایستاده و از دیدن ماشین چپه‌شدهٔ خورد و خمیرش حرص می‌خورد. مارلین هم حتماً کنارش است دست به سینه و می‌توانم نگاهی که توی صورتش است را تصور کنم، تابشِ سبزآبی چشم‌هایش با آن پلک‌های نازک، لبخندی که ناخواسته گوشهٔ لب‌هایش پرپر می‌زند، لب‌هاش که رنگ همان پیشنهادی است که روی در شاگرد برایش خط‌خطی کردم. ماتیک استوانه‌ای شکل را توی جیبم لمس می‌کنم بیرونش می‌آورم و می‌دهمش به یکی از دخترها. می‌گویم: «این هم یه تقدیمی دیگه. خب دیگه تاگ بزن بریم.»

تاگ می‌رود که از کنار پسر رد شود. پسر میله را می‌کشد بالا و نوک پیچ‌خورده‌اش را فرو می‌کند توی شکم تاگ. تاگ میله را می‌گیرد و به سمت خودش می‌پیچاند. ادا درمی‌آورد، نفس‌نفس می‌زند و به هوا چنگ می‌زند. ناله می‌کند که «زدی منو کشتی.»

پس پس تلوتلو می‌خورد بعد زانوهای بزرگش با غژغژی تا می‌شود و روی زمین ولو می‌شود و صورتش پهن می‌شود روی علف‌ها و پشتش مثل یک آدم متضرع رو به سمت آسمان می‌ماند.

می‌گویم: «کار خودت رو کردی دیگه.»

بعد می‌روم و با نوک پا به دنده‌های تاگ در حال مرگ می‌زنم و تاگ انگار که جنازه است تکانی می‌خورد. پسر جلو می‌آید و کار مرا تقلید می‌کند، با نوک پا به شانهٔ تاگ را می‌زند. دخترها صدا ازشان درنمی‌آید.

می‌گویم: «چطور می‌خوای این کارت رو برای مامانت توضیح بدی؟»

چشم‌های پسر می‌رود که بجوشد با اینکه سعی می‌کند چانه‌اش را جلو نگه دارد.

می‌گویم: «آی… الانه که گریه کنه.»

تاگ با آن دل نازک نمی‌تواند مرده بماند. پِت‌پتی می‌کند، سرش را برمی‌دارد و نیشش باز می‌شود. چشمش به پسرک می‌افتد. خودش را به زور بالا می‌کشد.

«یه وقت گریه نکنی حالا. مرد کوچک. مرده بودم ولی دوباره زنده شدم.» سنگین از پرچین بالا می‌رود و خودش را به پل می‌رساند، من هم به دنبالش.

تاگ بلند می‌گوید: «خداحافظ پادشاه!»

در حالی که از کنارش رد می‌شوم با ابروهای گره‌خورده و دست‌ به سینه وراندازمان می‌کند، نیزة آلومینیومی‌اش هم روی شانه‌اش است: «اگه بیفتید کاری از دست من برنمیاد.»

پل زیر پایمان جیرجیر می‌کند. وسط‌های پل، شاخه‌های پیچ و تاب خوردة لاشة درخت هجوم می‌آورند و مثل انگشت‌های جادوگران به سمت صورت‌هایمان دراز می‌شوند. مجبوریم هلشان بدهیم و از سر راهمان بزنیمشان کنار.

«خب، بگو ببینم تاگ.»

«چی رو؟»

«دربارهٔ بچهٔ کلنسی. این لزبین‌های آلمانی که میگفتی.»

و تاگ شروع می‌کند به حرف زدن، نظریه بافتن و من هم خیلی گوش نمی‌کنم اما اشکالی ندارد. همینطور که ور ور می‌کند من به قلمبه‌های پس سرش که می‌جهد نگاه می‌کنم، به چین‌ و شکن‌های کلهٔ تراشیده‌اش. به تای عمودی عمیقِ توی چربی پس گردنش نگاه می‌کنم که شبیه یک شکلک بدون لب است و پهنهٔ حجیم شانه‌هاش که به این طرف و آن طرف تاب می‌خورد. به عکس بچهٔ کلنسی فکر می‌کنم که از یک روزنامهٔ یکشنبه بریده شده و تاگ آن را با پونز به تابلوی چوب‌پنبه‌ای توی اتاقش زده است. از آن عکس‌های معروف و آشناست، برشی از یک مهمانی تولد، تاج تولد کاغذی آرام روی موهای بور بچة کلنسی قرار گرفته، لبخندی تا بناگوش با دندان‌های خرگوشی‌اش که قلب آدم را می‌فشارد، چشم‌های گشاد، مجذوب در خوشبختی آن لحظه. به مارلین فکر می‌کنم. به بچه‌اش که می‌توانست از من باشد. به طرح ساعت آفتابی دور نافش، شکمش که آنقدر سفت و کشیده است که اگر به پشت بخوابانمش و سکه‌ای روی شکمش رها کنم مثل توپ برمی‌گردد بالا. همهٔ ما چیزهایی داریم که رهایشان نمی‌کنیم.

تیرهای پل شکسته تمام مدت زیر پایمان تاب برمی‌دارند و آواز می‌خوانند و وقتی به ساحل آن طرف می‌رسیم و دوباره پا روی زمین سفت می‌گذاریم خیزی از قدردانی بی‌معنی در من موج می‌زند. دستم را دراز می‌کنم و روی شانهٔ تاگ می‌زنم و برمی‌گردم تا برای پسرک پادشاه و آن دخترهای خندان در رکابش دست تکان بدهم اما وقتی به آن سوی جریان متلاطم آب تیره نگاه می‌کنم می‌بینم خبری از بچه‌ها نیست.

 


[۱]. V8 engines

[۲]. Tug Cuniffe

[۳]. Dockery

[۴]. Brendan

[۵]. Glanbeigh

[۶]. Quillinan

[۷]. Fandango

[۸]. Enniscorthy

[۹]. Rosslare

[۱۰]. Gurtlubber, Mayo

[۱۱]. Devereux

[۱۲]. Farrow Hill

[۱۳]. Carcetti

[۱۴]. injun

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *