ناسیونالیسم و متالهان مدرن
(۱) مورد ناسیونالیسم را در نظر بگیرید. تردیدی نیست که جامعهی ایران و خصوصا طبقاتی که به تازگی از بند باورهای الهیاتیِ متعالی رها شدهاند تمایل زیادی به آن ــ و خصوصا شکل متورم آن ــ پیدا کردهاند. یک متاله مدرن در مواجهه با این پدیدار دچار وحشت میشود و بلافاصله از خطر ظهور فاشیسم یا نژادپرستی سخن میگوید. تردیدی نیست که یکی از امکانهای ناسیونالیسم سکولار چیزی شبیه به فاشیسم است. اما، متاله مدرن ریسک نمیکند: هر چیزی که با «دهفرمان» مدرن او نخواند بایستی در دم محکوم شود. انسان مدرن یا باید به یک باره متولد شود (به قول هابز «مثل قارچ از زمین بروید») یا از راههایی که او دوست دارد و با «دهفرمان» او تعارضی ندارد، مدرن شود. حال باید دید یک فیلسوف سیاسی مدرن، مثلا یک مونتسکیوی خیالی، چگونه با این امر مواجه میشود؛ یعنی کسی که میداند فیلسوف سیاسی مدرن قرار نیست فرم مطلوب را بر مادهی مطلوب و حاضر و آماده بزند، بلکه باید از امکانهای مادهی موجود و فرمهای بالفعلش برای تولید فرم مطلوب بهره ببرد؛ کسی که نه درباب قوانین بلکه درباب «روح» قوانین سخن میگوید. پس، او میداند که چیزی شبیه به سوژهی خودآیین کانتی یا انسان معیار متاله مدرن یا لیبرال به مثابه پدیداری عمومی و اجتماعی مستقیما و بیواسطه از دل یک جامعهی الهیاتی متعالی یا تعالیزده زاده نمیشود. به عبارت دقیقتر، او به این نکته توجه میکند که «چه کسانی» ناسیونالیست شدهاند؟ سوژههای خودآیینِ لیبرال کانتی یا جماعت و مردمی که تا بیست سال پیش باور داشتند بایستی از فرامینی متعالی اطاعت کنند تا در دنیای دیگر به سعادت برسند. وقتی که او متوجه شود که این گروه دوم ناسیونالیست شدهاند، سعی میکند اندکی تامل کند و به پیامدهای آن بیندیشد. زیرا او مثل هر فیلسوف دیگری میداند که حکمت بر گلهها اثر اندکی دارد.
(۲) او میبیند که حرکت تودهای یا گلهای جامعهای که هزاران سال درگیر نوعی الهیات متعالی بوده است به سوی نوعی ناسیونالیسم سکولار میتواند بستر و مادهی مناسبی را برای تاسیس نظم سیاسی مدرن فراهم کند (در اینجا بحث ملانقطی یا دانشگاهی درباب «نوع» ناسیونالیسم، اینکه «هویتی» است یا «مدنی» یا غیره، چندان مهم نیست، چرا که ما در اینجا با خصوصیاتی از ناسیونالیسم به مثابه پدیدار و جنبشی مدرن و سکولار / دنیوی سر و کار داریم که میان همهی انواع آن مشترک است). فیلسوف سیاسی مدرن ناسیونالیسم را بستر مناسبی برای تاسیس نظم سیاسی مدرن میبیند چرا که میداند چرخش جماعت یا عدهی بسیار به سمت این باور که غایت زندگی آنها یا سعادت انسان «در این دنیا» و در «جامعهی سیاسی» (به عنوان خانهی ملت) است سنگ بنای تاسیس نظم سیاسی مدرن در تقابل با نظم سیاسی الهیاتی است: رشد این باور که انسان خوب کسی است که به شکوفایی یک ملت و دولت «در این دنیا» و در یک مسیر تاریخ یک ملت به مثابه موجودیتی زمینی خدمت میکند. ناسیونالیسم به معنای احتراز از این باور که با «اطاعت» از احکام اخلاقی وحیانی و فرا ــ انسانی میتوان به سعادت «در دنیایی دیگر» رسید. ناسیونالیسم بیسروصدا سعادت آحاد یک ملت در این دنیا را جایگزین سعادت آحادِ امت در دنیای دیگر میکند. بر همین اساس، ناسیونالیسم در هر صورتش (به خاطر ذات درونماندگارش) بستر مناسبی برای گسست از اخلاقِ اطاعت است: دقیقا به این خاطر که منبع قدرت و قانون را در چیزی درون ملت شناسایی میکند. قانون چیزی است که یک ملت در طول تاریخ خود ساخته است. بنیاد اطاعت از وحی یک خدا یا قوانین طبیعت به کنش و گفتار یک ملت در عمر تاریخیاش منتقل میشود. انسان قانونگذارِ انسان میشود. ناسیونالیسم در این معنا، ابزاری نیرومند برای چرخش نگاه عوام یا مردم یا گله از آسمان به زمین و به انسان است. ناسیونالیسم بستر گلهای و درونماندگار و زندهای است که میتواند ارزشهای نظم سیاسی مدرن را بدون تنش و با اقناع به خورد گلهی الهیاتیِ متعالی بدهد. ناسیونالیسم بستر اجتماعی مناسبی را برای انتقال مبنای قانون به رضایت شهروند یا جامعهی سیاسی فراهم میکند. یا خصوصاً برای بنیادیابی این باور اساساً مدرن که مبنای قدرت سیاسی فقط و فقط رضایت انسانها یا شهروندان یا هموطنان است، و نه تطبیق یا عدم تطبیق با فرامین الهیاتی یا طبیعی.
(۳) به عبارتی، ناسیونالیسم «گله» را از آسمان به زمین میآورد و او را وامیدارد قانون را درون خود یا «تاریخ» خود بیابد (متفکر یا روشنفکر نیاز به چنین بستر میانجی ندارد)؛ قانونی در خدمت شکوفایی دنیا، دولت، و جامعهی او: قانونی برای فتح طبیعت و رفاه. ناسیونالیسم این باور را در گله جایگیر میسازد که «منبع و خاستگاه خیر و شر» انسان و کنش او در تاریخ است (چرا که او و ملت او برساخته کنش انسان در تاریخ است). به زبان ماکیاولی، ملت ناسیونالیست به «سعادت سرزمین پدری خود بیشتر اهمیت میدهد» تا به «سعادت نفس خود» در دنیای دیگر. جامعهای که گلهای ناسیونالیست شده است (هرچقدر هم که این ناسیونالیسم آغشته به مهملات متورم تاریخی باشد) مادهی مناسبتری برای تاسیس نظم سیاسیِ لیبرالی مدرن است تا جامعهای که گلهاش دیندار و الهیاتی است. دقت کنید، میگویم «مادهی مناسبتر،» آنهم در مقایسه با جامعهی گلهای دیندار ــ متعالی. ناسیونالیسم افسونی است که در مقایسه با دین متعالی سریعتر و راحتتر به لیبرال دموکراسی تجزیه میشود. البته که به زبان توکویلی، این ناسیونالیسم هم میتواند راهی به سوی تاسیس یک نظم باثبات آزاد باشد و هم راهی به سوی یک جباریت شبه ــ فاشیستی / تودهای ملیگرای مدرن. اینکه به کدام برسد پای عوامل دیگری را به میان میکشد. مثلا خواص ویژهی بالفعل و نه تخیلی-دانشگاهی ناسیونالیسم مدنظر (آداب و رسوم بالفعل آن)، موقعیت منطقهای و بینالمللی، میزان رشد میل به تجارت و انباشت ثروت در جامعه، وسعت طبقهی متوسط در جامعه، بخت، و در نهایت حزم نیروهای سیاسی و فکری آن.
(۴) اگرچه نمیتوان به این مورد آخر چندان خوشبین بود. چون متفکران و سیاسیون ما یا به همراه گله میدوند و یا مثل متالهان و انبیا به دلیل عدم تطبیق تحتاللفظی واقعیت با «قانون» (و نه روح قانون؛ یعنی آنچه به بنیاد اشاره میکند) اهل انذارند؛ نه اینکه مثل یک متفکر مدرن در معنای اصیل کلمه بکوشند فرم مطلوب را در بستری تاریخی و تدریجی به مادهی موجود ببخشند؛ متفکر مدرنی که میداند «مردم تدریجا تربیت میشوند». متفکر مدرنی که از ماکیاولی به خوبی یاد گرفته است که ابزار تحقق خیر در جامعهی سیاسی لزوماً خودش خیر یا حکیمانه نیست. متفکری که تعین گلهای سیاست را دریافته است و میداند ابزارهای سیاست همواره باید گلهپسند باشند. در هر حال، چرخش گلهای یک جامعهی متعالی به سوی ناسیونالیسم صرفاً یک بستر برای بنیادیابی «مردمی ــ گله» یا سیاسی مدرنیته (خصوصاً فرم لیبرال آن) است. بیخود نبود که موسس بیچون و چرای فلسفهی سیاسی مدرن، یعنی ماکیاولی، خود را به مثابه یک وطنپرست یا ناسیونالیست، به عنوان قهرمان آزادی ایتالیا، به خوانندگان خود عرضه کرد؛ یا اینکه هابز چگونه پروژهی عظیم مدرن خود را در پس پشت «جنگ داخلی انگلستان» و نگرانیاش برای سرنوشت «انگلستان» یا وطن عرضه کرد: او در قالب نگرانی برای وطن آموزهی عمیقاً مدرن خود را به مخاطبان الهیاتی خود خوراند. ناسیونالیسم آخرین افسون گلهای است: افسونی که راه را برای ضد ــ افسون یا گلهی فروبسته نسبت به افسون، گلهی تماماً مدرن، میگشاید. گفته شد اینکه ناسیونالیسم گلهای در نهایت به مدرنیتهی لیبرال یا مدرنیتهی عاری از تناقض منتهی شود به مداخلهی عوامل متعددی بستگی دارد. اما، یک چیز قطعی است: گلهی ناسیونالیست دیگر به گذشتهی متعالی خود بازنخواهد گشت. گلهی ناسیونالیست آلترناتیوهای مدرن را در آیندهی سیاسی یک ملت قرار میدهد؛ هرچقدر هم که آنها درخشان یا فاجعهبار باشند.