ناصرالدین‌شاه در کجور

ناصرالدین شاه
دفتر پانزدهم بارو - زنده‌یاد ایرج افشار که این کتاب را پیرایش و پخش کرده است، از تنگه و رودی به نام را «شهر رودبار» نام می‌برد (ص ۳۱). نمی‌دانم این لغزش از همسر اعتمادالسلطنه، کاتب روزنامه‌ها، است یا زنده‌یاد ایرج افشار دچار سهو شده. شاید هم خود اعتمادالسلطنه شنیده‌اش را به شکل «نهر رودبار» ضبط کرده است، هرچه هست، تنگه و رودی به این نام در غرب مازندران وجود ندارد. بی‌گمان منظور «نهرودبار» است. نهرودبار نام رودی است که از کجور سرچشمه می‌گیرد و به دریای خزر می‌ریزد. حتی جنگل پیرامون این رود هم همین نام را دارد.

ناصرالدین‌شاه در کجور

(شهر رودبار یا نهرودبار؟)

 

جناب اعتمادالسلطنه در روزنامۀ خاطراتش، در همان بخش نخست (رویدادهای سال ۱۲۹۲ هجری قمری)، یکی از سفرهای ناصرالدین‌شاه به مازندران را گزارش می‌کند؛ البته گزارشی مختصر، در حد چند خط یادداشت روزانه.

چند نکتۀ خواندنی دربارهٔ این سفر شاه وجود دارد که بهشان اشاره می‌کنم و نیز به یک سهو ناچیز که بر قلم زنده‌یاد ایرج افشار، گردآورنده و پیرایشگر این اثر، رفته است:

به گزارش اعتمادالسلطنه، شاه در این سفر از راه شهرستانک به گچسر و از آنجا به سیاه‌بیشه می‌رود (این مسیر کم‌وبیش با جادۀ چالوس که پس‌تر در زمان رضاشاه ساخته می‌شود یکی است) و از آنجا راه را کج می‌کند (شاید هم راهی مال‌رو و مسیری پاخور وجود داشته) و به دل کوه‌های آسمان‌بوس و سخت‌گذر می‌زند تا سر از روستای زانوس در غرب کجور درمی‌آورد. این مسیر را کم‌وبیش بلدم و می‌دانم پستی‌بلندی‌های بسیار دارد. حال چگونه قبلهٔ عالم با آن باروبنه و حرم و خدم و حشم از آن کوره‌راه‌های بُزرو و دره‌های تنگ و ژرف گذشته است، الله اعلم! امروزه روستای زانوس (همسایهٔ کندلوس) جایی تفریحی شده و قیمت کلبه‌های سوئیسی‌اش به شبی ده‌دوازده میلیون می‌رسد.‌ اگر پول و پله‌ای به جیب زدید، به آنجا سری بزنید و رشته‌کوه سمت جنوب را نگاه کنید و ببینید شاه شهید و حرمسرایش از چه مسیری سرازیر شده‌اند! خود اعتمادالسلطنه هم که همیشه بیمار بود و ناصرالدین‌شاه نقاشی‌ای از او کشیده که بدک نیست و حتی می‌شود گفت که از جهاتی زیباست. این نقاشی بر جلد کتاب حاضر نقش بسته است. کمال‌الملک هم که گویا در این سفر همراه شاه بوده، از دشت پول، که امروزه مرکز بخش کجور است، نقاشی‌ای کشیده. اگر حافظه‌ام درست یاری کند، این نقاشی را در موزه کندلوس دیده‌ام.

خلاصه که اعتمادالسلطنه، همان‌طور که به خیلی‌ها بدوبیراه گفته است ــ از جمله دربارهٔ حاج سیاح معروف می‌گوید: «حاج سیاح محلاتی پدرسوختهٔ بابی که با خواجه‌ها رفیق شده بحضور آمد.» (ص ۸۷) ــ از کجور و کجوری هم خوشش نمی‌آید. بناهای تاریخی زمان پادوسپانیان را امام‌زاده می‌داند. شاید هم دیرینگی برخی از این بناها به روزگار دیگر فرمانروایان محلی بازگردد. بنده در این زمینه اطلاعی ندارم. دیگر آنکه دور نیست که از سادات و علویان هم کسی در این بناها دفن شده باشد. مردمان ایل خواجوند را که، طبق گفتۀ خود اعتمادالسلطنه، به دستور آقا (آغا؟) محمدخان به مازندران کوچ کرده بودند، زشت‌تر از گیل‌ها (مردم محلی) می‌داند! شاید هم درست گفته است؛ هرگاه به آینه می‌نگرم، به همین نتیجه می‌رسم!

اگر اعتمادالسلطنه نشانیِ درست داده باشد، اردوی ناصرالدین‌شاه در منطقه کجور دقیقاً جایی بوده که بعدها باغ سیب درندشتی شد و مدرسه‌ای هم در کنارش ساخته شد، بین روستاهای هزارخال و لیگوش. (ص ۲۸)

وقتی گزارش این مرد را می‌خوانی و وضعیت رودخانه‌ها و تالاب‌های مازندران را با امروزشان مقایسه می‌کنی، اندوه گریبانت را رها نمی‌کند. بسیاری از این رودها خشکیده‌اند و امروزه شرق منطقهٔ کجور با چاه‌های عمیقش دچار فرونشست شده است‌. چیزی که نه مردم محلی از پیامدهایش آگاه‌اند و نه مسئولان!

 

زنده‌یاد ایرج افشار که این کتاب را پیرایش و پخش کرده است، از تنگه و رودی به نام را «شهر رودبار» نام می‌برد (ص ۳۱). نمی‌دانم این لغزش از همسر اعتمادالسلطنه، کاتب روزنامه‌ها، است یا زنده‌یاد ایرج افشار دچار سهو شده. شاید هم خود اعتمادالسلطنه شنیده‌اش را به شکل «نهر رودبار» ضبط کرده است، هرچه هست، تنگه و رودی به این نام در غرب مازندران وجود ندارد. بی‌گمان منظور «نهرودبار» است. نهرودبار نام رودی است که از کجور سرچشمه می‌گیرد و به دریای خزر می‌ریزد. حتی جنگل پیرامون این رود هم همین نام را دارد. بسیار دور می‌دانم که جزء نخست این نام «نهر» باشد. هیچ‌کدام از جاینام‌های منطقه عربی نیست. هیچ مردمی هم نام رود را «نهر» نمی‌گذارند. شاید «نا» یا «ناه» به معنای آبشخور دام‌ها باشد؛ این واژه در بین مردم منطقه وجود دارد و به احتمال بسیار با «نی» هم‌ریشه است. بیش از این نمی‌دانم.

اگر قرار شد چاپ تازه‌ای از این کتاب منتشر شود، «شهر رودبار» باید به «نهرودبار» تبدیل شود. هرچند، چنین چشمداشتی از صاحبان کنونی انتشارات امیرکبیر بیهوده است.

 


 

* انتشارات معتبر و موفق امیرکبیر پس از انقلاب مصادره شد. از آنجا که به چاپ دیگری دسترس ندارم، ناگزیر به چاپ غیرقانونی کتاب ارجاع می‌دهم. بنگرید به: روزنامۀ خاطرات اعتمادالسلطنه، پیرایش ایرج افشار، چاپ هفتم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۸۹.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلمات را شما جستجو کنید، متن ها را ما پیدا میکنیم.