انسان | پابلو نرودا

reference: https://www.pinterest.com/pin/17732992278023740/
شعر جهان ــ انسان ــ پابلو نرودا: انسان را امّا توانِ آمُختنِ این درس نیست، / درسِ سنگ: / فرومی‌غلتد و تکه‌تکه می‌شود و / کلام و آوای‌اش شرحه‌شرحه می‌گردد. / آتش و آب و درخت / خود را استوار می‌دارند: / میران، کالبدی کانی می‌جویند و / جاده‌ی جلال می‌یابند: / سنگ، پایدار می‌درخشد / به‌سانِ گُلِ سرخِ نوشکفته‌ی سنگین./ جانِ انسان / با لفافِ لرزانش / فرومی‌غلتد در فنا و / از میانِ رگانِ افشان‌اش/ در حصار می‌گیرد / زمزمه‌هایی لطیف و بلعنده / که شعله می‌کشند و می‌زیند / در دلِ ویرانه‌های غمبارِ این برج. / زمانْ داغ‌اش نمی‌نهد بَل می‌زُدایدش / به سالیانی چند زمین‌اش فرومی‌بلعد: / مدرسه‌های فضایش بدین جای و آن‌جای پراکنده می‌کنند. /سنگِ سوده / ردِّ عبورِ کرم کوچک را / به جا نمی‌آرَد.

انسان

انسان را امّا توانِ آمُختنِ این درس نیست،
درسِ سنگ:
فرومی‌غلتد و تکه‌تکه می‌شود و
کلام و آوای‌اش شرحه‌شرحه می‌گردد.

آتش و آب و درخت
خود را استوار می‌دارند:
میران، کالبدی کانی می‌جویند و
جاده‌ی جلال می‌یابند:
سنگ، پایدار می‌درخشد
به‌سانِ گُلِ سرخِ نوشکفته‌ی سنگین.

جانِ انسان
با لفافِ لرزانش
فرومی‌غلتد در فنا و
از میانِ رگانِ افشان‌اش
در حصار می‌گیرد
زمزمه‌هایی لطیف و بلعنده
که شعله می‌کشند و می‌زیند
در دلِ ویرانه‌های غمبارِ این برج.
زمانْ داغ‌اش نمی‌نهد بَل می‌زُدایدش
به سالیانی چند زمین‌اش فرومی‌بلعد:
مدرسه‌های فضایش بدین جای و آن‌جای پراکنده می‌کنند.

سنگِ سوده
ردِّ عبورِ کرم کوچک را
به جا نمی‌آرَد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *