گورستان دریایی
«آه ای روح گرانقدر من! در سودای زندگی جاودانه مباش!
بلکه قلمرو امکانات را به بهینه بهره گیر! » [۱]
پیندار، پیتیکها [سرودههای دِلفی]، ۳
این بام آرام، که کبوتران سپید بر آن میزنند گام
تپنده است در لابهلای کاجها و گورها:
نیمروزِ مُنصف در آن آتشها میپردازد [۲]
دریا، دریای هماره آغازشونده!
آه، پاداشی که آید در پی اندیشه
بهسان دیرپا نگاهی بر آسودگی خدایان!
چه رنج نابی کشیدهاند پرتوهای پرظرافت نور
در تراشیدن الماسهای بیشمار از کفهای نادیدنی،
و چه آرامشی، گویا در کار نقشبستن است!
هنگام که خورشید بر پرتگاه آرام میگیرد
ــ آثار ناب خاستگاهی ابدی ــ
زمان میدرخشد و رویا همان دانستن است.
گنجینهی پایدار، پرستشگاه بیآلایش مینِرو [۳]،
پُشتهای از آسودگی، و خویشتنداریِ عیان،
آب پُروسواس، چشمی که در خود نهان داری
این همه خواب را در حجابی از شعله،
آه ای سکوت من!… عمارتی اندرونِ جان،
ولی با تاجی از طلا و هزاران سفال؛ بام!
پرستشگاه زمان را آهی به کوتاهی حکایتگر است،
بالا میروم تا بدین نقطهی ناب و اُنس میگیرم بِدان،
سراسر محصور در نگاه دریاییام؛
و میپاشد درخشندگیِ بیآشوب،
بذر بیاعتنایی شاهانهای را بر بلندی
چونان پیشکش ارجمند من نثار خدایان.
همچو میوهای که با لذت تمام آب میشود
همچو نیستشدنش که گوارا مزهای گردد
به هنگام شکلباختن در دهان،
من دود آیندهام را در اینجا بو میکشم آرام،
و آسمان، دگرگونشدن کرانهها به همهمهها را
در نزد جانِ بیرمق فرخنده میدارد.
ای آسمان زیبا، آسمان راستین، بنگر مرا که دگرگون میشوم!
در پی اینهمه کِبر، در پی اینهمه
تنآسایی غریب و اما سرشار از توانستن،
خود را وامیسپارم به این فضای درخشان،
به روی سراهای مردگان میگذرد سایهام
و به جنبیدن شکنندهاش مأنوس میسازدم.
با جانی نهادهشده در آتشدان تابستان
تو را من پُشتیبانم ای دادگستری ستودنی نور
که سپرده شدهای به سلاحهای ستمگر!
تو را پالوده میسازم در پایگاه آغازینت:
خود را نظاره کن!… اما بازگرداندن نور
نیمهی دلگیر سایه را نیازمند است.
آه! فقط برای خودم، فقط به خودم، درون خودم
در پیشگاه دل، در سرچشمههای شعر،
میان خلأ و آن رویداد ناب،
در انتظار بازتاب بزرگیِ درون هستم؛
مخزنی تلخ و تاریک و خوشپژواک
که فقدانی بیوقفه در «شدن» را مینوازد در جان!
میدانی آیا، ای اسیر دروغین شاخوبرگها،
ای خلیجی که میخورَد نردهبستهای نحیف را،
که به روی چشمهای بستهی من ــ این خیرهکننده رازها ــ
چه پیکری میکِشانَد مرا در پی سرانجامِ تنآسانش
چه جبینی میخوانَد مرا به این خاکِ پراستخوانش؟
شرارهای میاندیشد به رفتگانم در آنجا.
فروبسته، فرخنده، سرشار از آتشی بیپیکره
پارهای از زمین که به نور پیشکش شده،
خوشایند من است این مکان: دربرگرفتهی مشعلها،
پرداخته از طلا، سنگها و درختان تیره،
جایی که اینهمه مرمر میلرزد به روی اینهمه سایه؛
دریای وفادار، اینجا بر آرامگاههای من خفته!
ای مادهسگ باشکوه [۴]، بتپرست را دور کن!
هنگام که تکروانه، با لبخندی شبانمنشانه،
دیرزمانی میچَرانم گوسفندهای رمزآمیز،
سپید-رمهی گورهای آرام خویش را؛
دور بدار کبوترهای سپید دوراندیش را،
خیالات بیهده، فرشتههای کاونده را!
اینجا که آمدی، آینده تنآسان است.
حشرهی شفاف، خشکسالی را خراشان است؛
همهچیز سوخته است، گسیخته و پراشان [۵] است
در هوایی که رایحهاش غریب است و سرسخت…
زندگی گستردهدامان است، از نیستی سرمست،
و تلخکامی شیرین است، و روشن است جان.
مردگانِ پنهان به راستی درون این خاکاند
که گرمشان میدارد و رازشان را از یاد میزداید.
نیمروز بلندبالا، نیمروز بیجنبش
خوداندیشنده است و خود را برازنده…
سری کامل و نیمتاجی [۶] عالی
من در توام دگرگونی نهانی.
برای مهار هراسهایت، تو تنها مرا داری!
توبههایم، تردیدهایم و قید و بندهایم
خدشهای بر الماس درشت تو هستند [۷]…
اما مردمی ابهامگرفته، با ریشههایی از درختها
در شبشان چه بسیار سنگین از مرمرها،
بهآرامی جانب تو را گرفتهاند.
آنها در نیستی پُرتراکمی ذوب گشتهاند،
رُس سرخ، جاندار سپید [۸] را فروخورده است،
قریحهی زیستن به گُلها منتقل شده است!
کجایند تکیهکلامهای مردگان،
هنرهای یکتا، منشهای یگانهشان؟
کِرمینه [۹] میخزد در اشکخانهشان.
جیغهای تندِ دختران نوازششده،
دیدگان، دندانها، پلکهای نمخورده،
پستانی فریبا که بازی میکند با آتش،
خونی درخشنده در لبهایی که تسلیم میشود،
واپسین داشتهها و انگشتانی که پاسشان میدارد،
جملگی به زیر خاک میرود و به بازی باز میگردد!
و شما ای جان بزرگوار! آیا رویایی میپرورانید در سر
که دیگر این رنگهای دروغ را نداشته باشد به بَر،
همان که به دیدهی تن میکنند بدینجا، موج و زر؟
نغمهخوان خواهید شد آیا به گاه بخارِ میغ شدن؟
بدرود! همهچیز زائل میشود! وجود من پُرروزنه است،
بیقراریِ خجسته نیز جانسپارنده است!
جاودانگی شکننده، مشکینفام و زرینه،
تسلیبخش، با تاجِ افتخاری هولناک بر سر [۱۰]،
همو که از مرگ پستانی برمیسازد مادرانه،
دروغ دلانگیز و فریب زاهدمآبانه!
چهکس نمیشناسد و چهکس دست رد نزند
به این کلّهی پوک و این خندهی جاودانه!
پدران ژرفانشین، سرهای بیسکنه،
که زیر بار خروار خروار خاک،
زمین هستید و نشناسید گامهایمان را،
جَوندهی راستین، کِرم انکارناپذیر
شما را کاری ندارد که خفتهاید در خفا،
او از زندگی زنده است، مرا نمیکند رها!
از سَر عشق شاید، یا نفرت از خودم؟
دندان پنهانش چنان است نزدیکم
که هر نامی از نامها او راست زیبنده!
چه باک! میبیند، میخواهد، رویا میپردازد، لمس میکند!
پیکرم را میپسندد، و تا رسیدن به بسترم
از تعلقداشتن به این جاندار، زندهام!
زنون، زنون ظالم! زنون اِلئایی!
آیا مرا زخم زدهای با این پیکان بالدار
که میلرزد و میپرد، ولی انگار نمیپرد [۱۱]!
نفیر، مرا میزاید و پیکان مرا میکُشد [۱۲]!
آه! خورشید… چه سایهی لاکپشتواری بر جان،
آشیل بیحرکت است با پیشرَوی شتابانش [۱۳]!
نه، نه!… برخیزید در عصر پیشِ رو!
بشکنید بدنم، این ساختار اندیشهورز را
بنوشید سینهام، زایشِ باد را!
طراوتِ دریادمیده باز میبخشد مرا جان…
آه ای قدرت باملاحت!
بشتابیم به موج و زنده برجهیم از آن!
آری! دریای سترگِ مستعدّ کابوسها،
پلنگینه و پشمینردایت پارهپاره
از خورشیدِ هزاران و هزاران بُتواره،
آبِ یکدست، سرمست از آبیپیکرت،
بازمیگزد دُم درخشندهات [۱۴]
در هیاهویی با سکوتِ اینگونه،
باد برمیخیزد!… باید زیستن را کوشید!
هوای گستردهدامان، دفترم را میگشاید و فروبندد
موجِ ذرهذره، جسورانه از صخرهها شتک زند!
به پرواز آیید ای برگههای سراسر درخشان!
بشکافید ای موجها! بُگسلانید از آبهای شادمان
این بام آرام را، که بر آن نوک میزدند بادبانان!
منتشرشده در مجموعهی جاذبهها، ۱۹۲۲
برگردان: ۱۳۹۸ (۲۰۱۹)
LE CIMETIÈRE MARIN
Μή, φίλα ψυχά, βίον ἀθάνατον σπεῦδε, τὰν δ’ ἔμπρακτον ἄντλεῖ μαχανάν.
PINDARE, Pythiques, III.
Ce toit tranquille, où marchent des colombes,
Entre les pins palpite, entre les tombes ;
Midi le juste y compose de feux
La mer, la mer, toujours recommencée!
Ô récompense après une pensée
Qu’un long regard sur le calme des dieux!
Quel pur travail de fins éclairs consume
Maint diamant d’imperceptible écume,
Et quelle paix semble se concevoir!
Quand sur l’abîme un soleil se repose,
Ouvrages purs d’une éternelle cause,
Le Temps scintille et le Songe est savoir.
Stable trésor, temple simple à Minerve,
Masse de calme, et visible réserve,
Eau sourcilleuse, Œil qui gardes en toi
Tant de sommeil sous un voile de flamme,
Ô mon silence !… Édifice dans l’âme,
Mais comble d’or aux mille tuiles, Toit!
Temple du Temps, qu’un seul soupir résume,
À ce point pur je monte et m’accoutume,
Tout entouré de mon regard marin;
Et comme aux dieux mon offrande suprême,
La scintillation sereine sème
Sur l’altitude un dédain souverain.
Comme le fruit se fond en jouissance,
Comme en délice il change son absence
Dans une bouche où sa forme se meurt,
Je hume ici ma future fumée,
Et le ciel chante à l’âme consumée
Le changement des rives en rumeur.
Beau ciel, vrai ciel, regarde-moi qui change!
Après tant d’orgueil, après tant d’étrange
Oisiveté, mais pleine de pouvoir,
Je m’abandonne à ce brillant espace,
Sur les maisons des morts mon ombre passe
Qui m’apprivoise à son frêle mouvoir.
L’âme exposée aux torches du solstice,
Je te soutiens, admirable justice
De la lumière aux armes sans pitié!
Je te rends pure à ta place première:
Regarde-toi !… Mais rendre la lumière
Suppose d’ombre une morne moitié.
Ô pour moi seul, à moi seul, en moi-même,
Auprès d’un cœur, aux sources du poème,
Entre le vide et l’événement pur,
J’attends l’écho de ma grandeur interne,
Amère, sombre, et sonore citerne,
Sonnant dans l’âme un creux toujours futur!
Sais-tu, fausse captive des feuillages,
Golfe mangeur de ces maigres grillages,
Sur mes yeux clos, secrets éblouissants,
Quel corps me traîne à sa fin paresseuse,
Quel front l’attire à cette terre osseuse?
Une étincelle y pense à mes absents.
Fermé, sacré, plein d’un feu sans matière,
Fragment terrestre offert à la lumière,
Ce lieu me plaît, dominé de flambeaux,
Composé d’or, de pierre et d’arbres sombres,
Où tant de marbre est tremblant sur tant d’ombres;
La mer fidèle y dort sur mes tombeaux!
Chienne splendide, écarte l’idolâtre!
Quand, solitaire au sourire de pâtre,
Je pais longtemps, moutons mystérieux,
Le blanc troupeau de mes tranquilles tombes,
Éloignes-en les prudentes colombes,
Les songes vains, les anges curieux!
Ici venu, l’avenir est paresse.
L’insecte net gratte la sécheresse;
Tout est brûlé, défait, reçu dans l’air
À je ne sais quelle sévère essence…
La vie est vaste, étant ivre d’absence,
Et l’amertume est douce, et l’esprit clair.
Les morts cachés sont bien dans cette terre
Qui les réchauffe et sèche leur mystère.
Midi là-haut, Midi sans mouvement
En soi se pense et convient à soi-même…
Tête complète et parfait diadème,
Je suis en toi le secret changement.
Tu n’as que moi pour contenir tes craintes!
Mes repentirs, mes doutes, mes contraintes
Sont le défaut de ton grand diamant…
Mais dans leur nuit toute lourde de marbres,
Un peuple vague aux racines des arbres
A pris déjà ton parti lentement.
Ils ont fondu dans une absence épaisse,
L’argile rouge a bu la blanche espèce,
Le don de vivre a passé dans les fleurs!
Où sont des morts les phrases familières,
L’art personnel, les âmes singulières?
La larve file où se formaient des pleurs.
Les cris aigus des filles chatouillées,
Les yeux, les dents, les paupières mouillées,
Le sein charmant qui joue avec le feu,
Le sang qui brille aux lèvres qui se rendent,
Les derniers dons, les doigts qui les défendent,
Tout va sous terre et rentre dans le jeu!
Et vous, grande âme, espérez-vous un songe
Qui n’aura plus ces couleurs de mensonge
Qu’aux yeux de chair l’onde et l’or font ici?
Chanterez-vous quand serez vaporeuse?
Allez ! Tout fuit ! Ma présence est poreuse,
La sainte impatience meurt aussi!
Maigre immortalité noire et dorée,
Consolatrice affreusement laurée,
Qui de la mort fait un sein maternel,
Le beau mensonge et la pieuse ruse!
Qui ne connaît, et qui ne les refuse,
Ce crâne vide et ce rire éternel!
Pères profonds, têtes inhabitées,
Qui sous le poids de tant de pelletées,
Êtes la terre et confondez nos pas,
Le vrai rongeur, le ver irréfutable
N’est point pour vous qui dormez sous la table,
Il vit de vie, il ne me quitte pas!
Amour, peut-être, ou de moi-même haine?
Sa dent secrète est de moi si prochaine
Que tous les noms lui peuvent convenir!
Qu’importe ! Il voit, il veut, il songe, il touche!
Ma chair lui plaît, et jusque sur ma couche,
À ce vivant je vis d’appartenir!
Zénon ! Cruel Zénon ! Zénon d’Élée!
M’as-tu percé de cette flèche ailée
Qui vibre, vole, et qui ne vole pas!
Le son m’enfante et la flèche me tue!
Ah ! le soleil… Quelle ombre de tortue
Pour l’âme, Achille immobile à grands pas!
Non, non !… Debout ! Dans l’ère successive!
Brisez, mon corps, cette forme pensive!
Buvez, mon sein, la naissance du vent!
Une fraîcheur, de la mer exhalée,
Me rend mon âme… Ô puissance salée!
Courons à l’onde en rejaillir vivant!
Oui ! Grande mer de délires douée,
Peau de panthère et chlamyde trouée
De mille et mille idoles du soleil,
Hydre absolue, ivre de ta chair bleue,
Qui te remords l’étincelante queue
Dans un tumulte au silence pareil,
Le vent se lève !… Il faut tenter de vivre!
L’air immense ouvre et referme mon livre,
La vague en poudre ose jaillir des rocs!
Envolez-vous, pages tout éblouies!
Rompez, vagues ! Rompez d’eaux réjouies
Ce toit tranquille où picoraient des focs!
[۱] در متن به یونانی قدیم آمده است. ما از ترجمهی فرانسوی برگرداندیم. م.
[۲] Midi علاوه بر ظهر یا نیمروز، به معنی جنوب هم هست. از طرف دیگر juste هم به معنی منصف است و هم دونیمکننده. م.
[۳] الههی خرد و محافظ شهر باستانی آتن، که در قالب جغد تجسم یافته است. م.
[۴] «دریا» در زبان فرانسوی مونث است (la mer)، و شاعر در اینجا (در ادامهی بیت آخر بند پیشین) آن را به سگی ماده تشبیه میکند (chienne)، و خود را به شبانی که رمهی گوسفندهای گورستان (گورهای سپید) را به چرا میبرد. شاید منظور از بتپرست، تشبیهات مربوط به معبد مینرو و معبد زمان باشد که پیشتر آمد و در مقایسه با تشبیه شبان و رمهی گوسفندان (تداعیکنندهی مسیح و انسانها) که محتوایی مذهبی دارد، مشرکانه (پاگان) محسوب شده است. م.
[۵] از مصدر «پراشیدن»: پراکنده، پریشان. م.
[۶] تاج کوچک شاهی جواهرنشان. نماد عظمت، ثروت و قدرت. م.
[۷] در این بند شاعر در مقام موجود یا باشنده، هستی را خطاب قرار میدهد. گویا تلمیحی به معنی دوگانهی کیهان (cosmos/kosmos) به یونانی در اینجا وجود دارد: «هستی/کیهان» و «نظم/زینت» که مدنظر فیثاغورثیان نیز بود. مراد از «الماس» احتمالاً همین زینت یا آذین است که خدشهای برداشته باشد. م.
[۸] در اصل «گونهی سپید» آمده که منظور انسان یا همان جانور دوپا است. م.
[۹] لارو، نوزاد کرممانند حشره. م.
[۱۰] به نظر میرسد که این تاج افتخار در تقابل با دیهیم یا تاج شاهی است که پیشتر شاعر از آن یاد کرد. این یکی خاص سرداران پیروز و ملکالشعراها است و نماد موفقیت و خودساختگی محسوب میشود. م.
[۱۱] اشاره به پارادوکس یا ناسازنمای پیکان، که یکی از قضایای فلسفی مطروحه توسط زنون الئایی، فیلسوف یونانی پیشاسقراطی است (حدود ۴۹۰-حدود ۴۳۰ پ.م.). ارسطو وی را بنیانگذار اندیشهی دیالکتیکی دانسته است. م.
[۱۲] والری در یادداشتها در مورد این مصرع مینویسد: «نفیر مرا میزاید و پیکان مرا میکشد، یعنی حس مادی به من آگاهی میبخشد (بیدارم میکند)، [و] (تأملی) (حسی) که به دنبالش میآید، در من فرو میرود». گرچه خود این شرح چندان روشنگر نیست، ولی گویا منظور آفرینش شعر و زایش شاعر است. م.
[۱۳] اشاره به ناسازنمای لاکپشت و آشیل. از قضایای دیگر زنون الئایی، که ریاضیدانان معاصر نادرستیاش را اثبات کردهاند. م.
[۱۴] در اینجا شاعر دریا و آب آزادش را به اوروبوروس (ouroboros) که گونهای مار دمخوار افسانهای است تشبیه کرده است (در یونانی به معنای «ماری که دمش را گاز میگیرد»). مار دمخوار، که نمادی دیرینه و گسترده است، نشانگر ابدیت و در مواردی چرخهی تناسخ میباشد (نک. رمزهای زندهجان: ۴۳). م.
دربارهی پل والری و گورستان دریایی
۱. زندگی و میراث والری
پُل والری (۱۸۷۱-۱۹۴۵)، شاعر، اندیشمند و ادیب فرانسوی در شهر ساحلی سِت (Sète) در منطقهی جنوب فرانسه (Midi) زاده شد. پدرش اصالتاً از اهالی جزیرهی کُرس (کرسیکا) و بازرس گمرک، و مادرش اهل جنوا و دختر کنسول ایتالیا بود. در نوجوانی به مدرسهی دومینیکنها (فرقهای از رهبانیت کاتولیک) رفت و این تربیت احتمالاً یکی از عوامل شناخت عمیق او از فرهنگ کلاسیک (روم و یونان باستان) بود. سپس در دانشگاه مونپُلیه (جنوب فرانسه) در رشتهی حقوق ادامهی تحصیل داد. آشنایی با پییر لوئیس [۱] و بهویژه آندره ژید زندگیاش را به مسیر تازهای، یعنی ادبیات و اندیشه، کشاند و سبب آشناییاش با استفان مالارمه، شاعر برجستهی نمادپرداز فرانسوی (۱۸۴۲-۱۸۹۸) شد. به درون حلقهی مالارمه یا همان «سهشنبهها»ی معروف او راه پیدا کرد و در شعر به نمادگرایی تمایل یافت. والری از نخستین کسانی بود که شعر پرآوازه، بلند و سنتشکن مالارمه را با عنوان یکبار ریختن تاس هرگز ملغی نمیکند تصادف را، از زبان شاعر شنید و شگفتزده شد.
در شب ششم اکتبر ۱۸۹۲، یعنی وقتی بیست و یک سال بیشتر نداشت، در جنوا (شهر زادبومی مادرش) حالت معنوی غریبی به او دست داد که از آن همچون چرخشگاه یا نقطهی دگرگشت زندگیاش یاد میکرد. والری که در جوانی ملیگرایی محافظهکار بود، در جریان ماجرای درفوس (۱۸۹۴-۱۹۰۶) [۲]، از زمرهی مخالفان آلفرد درفوس (یعنی باورمند به جاسوسی و خیانتکاری این افسر یهودی ارتش فرانسه) بود و لذا از روشنفکرانی چون امیل زولا، شارل پگی، رومن رولان، آناتول فرانس و بسیاری دیگر متمایز میشد. پس از نگارش درآمدی بر روش لئوناردو داوینچی [۳] (۱۸۹۵)، در سال ۱۸۹۶ ضیافتی با آقای تِست [۴] را نوشت که داستانوارهای شرححالگونه است. والری در ۱۹۱۷ منظومهی بلند پارک جوان [۵] را سرود، که در کنار اثر حاضر مهمترین اثر شعری اوست و به آندره ژید پیشکش شده است. گورستان دریایی [۶] را در ۱۹۲۰ سرود و در همان سال در نشریهای منتشر کرد. دو سال بعد آن را در مجموعهی جاذبهها [۷]، که دربرگیرندهی مهمترین سرودههایش است، گنجانید و مجدداً به چاپ رساند.
در ۱۹۲۴ و پس از درگذشت آناتول فرانس، والری به جانشینی وی به ریاست انجمن قلم فرانسه برگزیده شد و به مدت ده سال (تا ۱۹۳۴) عهدهدار این سمت معتبر بود. همچنین در ۱۹۲۵، به عضویت آکادمی فرانسه درآمد (کرسی شمارهی ۳۸)، و تا پایان عمر در این مقام پرافتخار باقی ماند. والری در دو دههی پایانی عمر، علاوه بر یادداشتنویسی و نگارش خاطرات، عمدتاً به جُستارنویسی (essai) ــ این سنت فکری فرانسوی که از میشل مونتِنی در قرن شانزدهم آغاز شده و تاکنون تداوم دارد ــ پرداخت؛ از جمله رسالاتی (فلسفهی رقص و روح و رقص) دربارهی هنر و بهویژه رقص نوشت. همچنین آثاری فلسفی در قالب «دیالوگ» یا گفتوگوی افلاطونی آفرید که در نوع خود جالب و بدیع هستند (ایوپالینوس یا معمار و فکر متصلب یا دو مرد در دریا).
والری در سال ۱۹۵۶، سرودههای شبانی ویرژیل، شاعر بزرگ روم باستان، را به فرانسوی برگرداند. او حدود صدوچهل سال پس از ویکتور هوگو، دومین شاعر برجستهی فرانسوی بود که این اثر مهم کلاسیک را به نظم فرانسه برمیگرداند. والری همچنین در این دوران فعالیتهای فکری و عملیاش را در ایجاد و تشکیل اروپای واحد، سازمان ملل متحد و بهویژه نهاد فرهنگی و آموزشی این سازمان متمرکز کرد، به نحوی که یکی از پدران فکری اتحادیهی اروپایی و نیز یونسکو به شمار میرود. برخی آثار او همچون نگرشهایی به جهان معاصر [۸] (۱۹۳۱)، کماکان در زمرهی کتابهای آموزشی مدارس عالی علوم انسانی فرانسه، همچون مدرسهی ملی مدیریت دولتی (اِنا) [۹] است.
در دورهی اشغال پاریس و بخشی از فرانسه توسط ارتش نازی (۱۹۴۱-۱۹۴۵)، والری از همکاری با متجاوزان اشغالگر سر باز زد و مخفیانه به هماندیشی با جنبش ملی مقاومت فرانسه [۱۰] و رهبران برجستهی آن ازجمله ژان مولَن [۱۱] پرداخت. به همین علت پس از آزادسازی این کشور چیزی نمانده بود او را به عنوان رئیسِ اولین دولت از جمهوری چهارم فرانسه معرفی کنند
پل والری، شاعر، متفکر و انسانگرای برجسته، در تاریخ ۲۰ژوئیه ۱۹۴۵، فقط چند هفته پس از آزادسازی پاریس از دست اشغالگران نازی، در منزلش در پاریس درگذشت. به درخواست ژنرال دوگل آیین خاکسپاری ملی در این شهر برایش برگزار شد. والری مطابق وصیتنامهاش در گورستان ساحلی سِت، که منبع الهام شعر حاضر است، به خاک سپرده شد.
۲. درآمدی بر تحلیل اثر حاضر
چارچوب تاریخی و آثار نظیر:
همچنانکه در بالا گفته آمد، گورستان دریایی یا ساحلیِ موضوع شعر حاضر در شهر سِت وجود دارد و بنا به خواست والری محل دفن اوست. چنانکه رِژی دُبره، در کتابش با عنوان تابستانی با پل والری (پاریس، ۲۰۱۹) متذکر میشود، «گورستان دریایی، هرچند بینام و نشان باشد و دامنهای جهانشمول داشته باشد، آکنده از خاطرات شهر زادبومی اوست» (۲۰۱۹: ۱۷)، تا جایی که خود والری دربارهی آن تصدیق کرده است «این تنها شعری است که در آن ردی از زندگی خودم برجا نهادهام». البته بیتردید اغراقآمیز خواهد بود که گفته شود گورستان دریایی شرح حال یا شعری شخصی است.
گورستان دریایی، چنانکه از نامش پیداست، پیش از هرچیز شعری دربارهی مرگ و جادانگی، و در معنای وسیعتر حکایت یک سفر درونی یا سلوک معنوی است. از این حیث با منظومهی منثور آناباز [۱۲] (۱۹۲۴)، شاهکار سنژون پِرس [۱۳] (۱۸۸۷-۱۹۷۵) شباهتهایی دارد. جالب اینکه از سال ۱۹۱۶بین والری چهلوپنج ساله و آلکسی لِژه (ملقب به سنژون پرس) بیستونه ساله، دوستی و پیوند عمیقی شکل گرفته بود. هر دو اهل ادب و سیاست و اندیشه بودند و هر دو برخاسته از سرزمینهای آفتابخیز؛ اولی از شهر جنوبی سِت در خاک فرانسه میآمد و دومی از سرزمین استوایی گوادلوپ واقع در مجمعالجزایر آنتی، خاک مستعمراتی این کشور. تاریخ نگارش دو اثر نیز بسیار نزدیک است: والری گورستان دریایی را در سال ۱۹۲۰ در پاریس سرود و همان سال برای بار نخست منتشر کرد؛ پِرس نیز آناباز را در سالهای ۱۹۲۰ و ۱۹۲۱، هنگامی که دبیر اول سفارت فرانسه در پکن بود، در صحرای گُبی مغولستان سرود و در ۱۹۲۴ در نووِل رُوو فرانسِز [۱۴] به چاپ رساند.
اگر در این شعر، والری از دریا و پرندگان سخن میگوید، پِرس در آناباز بیشتر به دشت و بیابان و محیط خاکی نظر دارد و از چارپایان و جانوران اهلی و بخصوص اسب حرف میزند. همچنین پرس در واقع از تکوین و زایش سخن میگوید، تکوین یک قوم یا یک جامعه، در حالی که والری بیشتر به مرگ و نیستی نظر دارد و موضوع صحبتش جمع و کوشش دستهجمعی نیست، بلکه فرد و تنهایی انسانی است. البته هر دو شعر زبانی نمادین و نسبتاً مبهم و فضاسازیهای مشابهی دارند، هرچند نباید فراموش کرد که آناباز منظومهای منثور است (به نثر شاعرانه) و گورستان دریایی شعری منظوم در قالب کمابیش کلاسیک. در نهایت بیگمان هریک از این دو شعر مهمترین سرودهی آفرینندگانشان هستند.
هنگام بررسی و خوانش این شعر والری، بجاست تاریخ نگارش آن را در نظر داشته باشیم: ۱۹۲۰، یعنی دو سال پس از پایان جنگ خانمانسوز جهانی اول، موسوم به «جنگ بزرگ». به یاد بیاوریم که شاهکار یا یکی از اوراق زرین تی.اس. الیوت [۱۵]، شاعر بزرگ بریتانیایی- آمریکایی (۱۸۸۸-۱۹۶۵)، یعنی منظومهی سرزمین هرز [۱۶] نیز برای نخستین بار در سال ۱۹۲۲ منتشر شد و جالب اینجاست که اغلب آن را با آناباز اثر سنژون پرس مقایسه میکنند که پیشتر وصفش آمد. هر سه اثر، و تا اندازهای سوگسرودههای دوئینو (۱۹۱۲-۱۹۲۲)، اثر برجستهی راینر ماریا ریلکه (۱۸۷۵-۱۹۲۶)، بهنوعی زخمنشان جنگ نخست جهانی و مرگ و ویرانی ناشی از آن را بر پیشانی دارند. گرچه اثر حاضر، یعنی گورستان دریایی، کمتر از دو منظومهی دیگر (و شاید به اندازهی اثر نامبردهی ریلکه) حاوی آثار و نشانههای آشکار این نبرد جهانگیر است، ولی از آن بیبهره نیست.
والری در شعر از سویی میراثدار مالارمه است و از سوی دیگر از پل ورلن و آرتور رمبو نشان دارد. برخوردش با زبان و اندیشه نیز از هردو اثر پذیرفته است. اصولاً کلام فاخر نزد او از جایگاه والایی برخوردار است. چنانکه در خاطرات شاعر مینویسد، کیمیای کلام در گورستان دریایی در «یگانگی توضیحناپذیر امر محسوس و امر معنادار» نهفته است. باید گفت که والری در اندیشه به آندره برگسون و معنویتگرایی این فیلسوف معاصر خود نزدیک بود. با این حال اصولاً چندان به فلاسفه خوشبین و وابسته نبود. او باور داشت که «ایده» در شعر و در فلسفه دو مقولهی یکسره متفاوت است.
میشل گرن، فیلسوف و نویسندهی فرانسوی (-۱۹۴۶) در کتاب گورستان دریایی با پسزمینهی بولرو (۲۰۱۷) تفسیری فلسفی از اثر والری به دست داده و بهویژه ریشههای اندیشهی یونان باستان را در فکر و شعر والری به نمایش گذاشته است. او همچنین معتقد است که هشتمین بند گورستان دریایی پیشدرآمدی بر فلسفهی اگزیستانسیالیستی سالهای بین دو جنگ است (گِرن، ۲۰۱۷: ۷۸) و سپس به آثار ریلکه و جملهی وی «ترانه، وجود است [و برای خدا کاری ساده]» (غزلوارههایی برای اورفئوس، ۳) [۱۹۲۲] و نیز نزدیکی این دو به تاریخ نگارش شاهکار مارتین هایدگر، هستی و زمان (۱۹۲۷) اشاره میکند. بین جملهی ریلکه و سخن معروف هایدگر، یعنی «زبان، خانهی وجود است»، بیگمان شباهت زیادی هست. از سوی دیگر، تقریباً تردیدی نیست که اگزیستانسیالیسم غیرمسیحی یا سکولار تا اندازهای زادهی سرخوردگی جنگ جهانی اول است، همچنانکه آفرینش منظومههایی همچون سرزمین هرز، آناباز و گورستان دریایی نیز تا حدی زادهی همان وضعیت تیرهوتار اجتماعی است.
خوانندهی فارسیزبان به دشواری میتواند در مقابل وسوسهی مقایسهی این شعر اندیشمندانه و مرگاندیشانهی والری با رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری، و به میزان کمتری با برخی غزلیات خواجه حافظ شیرازی، مقاومت کند، به ویژه اگر بندهای ۱۳، ۱۵و ۱۶، و نیز ۱۸و ۱۹ این اثر را بنگرد و واکاود. باری، میتوان گفت که والری بالنسبه از لذتگرایی (هدونیسم) و «اینکاندیشی» (carpe diem) عمَر خیام عاری است، اما در هر حال نگاهی فلسفی و تلخ، و بلکه اندکی نیستگرایانه (نیهیلیستی) به زندگی و جاودانگی دارد. هرچه باشد، سوژهی شعری والری در نهایت راه زندگی را برمیگزیند و آن را تنها گریزگاه موجود و بلکه ممکن برای مرهمنهادن بر مرگ و نیستیاندیشی مییابد. در میان شعرای معاصر فارسی، تنها سخنسرایی که شاید نگاهی مشابه به مرگ و هستی داشته باشد، احمد شاملو است، اگرچه اندیشهی جامعهمحور و متعهدانهی وی زاویهی زیادی با دیدگاه نزدیک به «هنر برای هنر» والری دارد.
همچنین میتوان به قرابت فضا، محتوا و حتی ساختار این شعر با برخی آثار نیما یوشیج اشاره کرد. اگر به تاریخ سرایش گورستان دریایی (۱۲۹۹-۱۲۹۸) و تاریخ انتشارش در قالب کتاب (۱۳۰۰-۱۳۰۱) بنگریم و نگاهی به تاریخ سرایش و انتشار نخستین اشعار سنتشکن نیما از قبیل ای شب و منظومهی افسانه (۱۳۰۱) بیندازیم، این احتمال تقویت میشود که نیمای فرانسهزبان و دانشآموختهی مدرسهی سنلویی، والری و این شعر او را میشناخته است. میدانیم که نیما بودلر و مالارمه را خوانده و خوب میشناخته (و احتمالاً از آنها تأثیر پذیرفته) است و با توجه به اثرپذیری والری از مالارمه، که حکم استاد او در شعر را داشته است، هیچ بعید نیست که نیما در این زمان یا دیرتر با اشعار او نیز آشنا شده باشد. قرابتهای مضمونی بین برخی اشعار نیما که دستمایهی «دریا» دارند با این اثر والری که فضایی کاملاً «دریایی» دارد، گواه دیگری بر نزدیکی این دو سخنسرا است که تا اندازهای معلول خاستگاه ساحلی دو شاعر است.
وزن و موسیقی:
نزد والری، همانند پل ورلن (۱۸۴۴-۱۸۹۶)، وزن و موسیقی کلام جایگاه ویژهای دارد. او در خاطرات شاعر مینویسد که انگیزهاش از سرودن گورستان دریایی «در ابتدا چیزی نبود مگر الگوی ریتمیک تهی یا انباشته از هجاهای بیهودهای، که از مدتی پیشتر به جانم افتاده بود». در همینحال به قول خود «ملتفت» شده بود که این فیگور ریتمیک، دههجایی است (گرن، ۲۰۱۷: ۲۵). باید گفت که بهواقع برای والری، بخصوص در این شعر، وزن از اهمیت قابل توجهی برخوردار است. ارزش وزن در جهان شعری او، اگر از ارزش کلام بالاتر نباشد، پایینتر نیست. با اینکه انتقال وزن در ترجمهی شعر کاری تقریباً ناممکن است، ما کوشیدیم دستکم وقار و خوشآهنگی (موزیکالیته) آن را در برگردان فارسی منعکس نماییم.
شعر حاضر از بیست و چهار بند ششمصراعی (sizain) تشکیل شده و وزن آن دههجایی (décasyllabe) است که در شعر فرانسوی وزنی نادر و نامتعادل (و ناپایدار) محسوب میشود. در شعر دوازدههجایی یا آلکساندرن (اسکندرانی) که مخصوص سوگنامه (تراژدی) و نیز غزلواره (سونه / سانِت) است، تقطیع (césure) در هر مصراع (البته پیش از عصر رمانتیک و پسارمانتیک بهویژه بودلر) عموماً در میانهی مصراع قرار دارد و در نتیجه از دو رکن ۶/۶ تشکیل شده است که بدان توازن و تعادلی خاص میبخشد. برخلاف آن، شعر دههجایی وزنی چندان رایج در شعر کلاسیک فرانسه نیست و حتی ازسوی غزلسرایان قدیم مانند رونسار (قرن شانزدهم) بیشتر با هدف بیان عشق سبکسرانه به کار میرفته است. همچنین جای تقطیع مصراعها در آن ثابت نیست، ولی عادتاً شیوهی تقطیع ۴/۶ یا ۶/۴ است که در هرحال وزنی متوازن و متعادل به شمار نمیرود. در این شعر والری دیده میشود که مصراعی بدون تقطیع و یکنفس باشد و یا با تقطیع ۱/۹ [از چپ به راست] باشد (بیت آخر بند سوم). همچنین تقطیعات سهتایی هم در برخی مصراعها مشاهده میشود (گِرن، ۲۰۱۷: ۳۳).
فرم و ساختار:
نزد والری، خاصه در شعر حاضر، فرم و به طور کلی ساختار و استخوانبندی اثر اهمیت فراوانی دارد. برخی منتقدان همچون گوستاو کوهن، این شعر بلند را چون نمایشنامهای کلاسیک، به چهار بخش قسمت کردهاند (۱-۴، ۵-۸، ۹-۱۸، ۱۹-۲۴). از این میان شماری تقسیمبندی دیگری انجام دادهاند: چهار بند نخست را توصیف دریا دانستهاند؛ بندهای پنجم تا هشتم را وصفِ حال آگاهی شاعر و خودآگاهی او نسبت به زمان شمردهاند؛ بندهای نهم تا نوزدهم را تقابل این دو شخصیت و نیز تأملی در باب مرگ به حساب آوردهاند؛ و سرانجام پنج بند پایانی (بیستم تا بیستوچهارم) را محصول گزینش «زندگی» توسط سوژهی شعری (یا شاعر) شمردهاند که بر مرگ فائق میآید و راه آفرینش ادبی و کنشگری را برای غلبه بر خوف و هراس نیستی برمیگزیند. اینجاست که اهمیت و معنای سرنبشتهای که والری در آغاز سرودهاش از پیندار [۱۷] (۵۱۸ پ.م. – ۴۳۸ پ.م.)، شاعر تغزلی یونانی میآورد، آشکار میشود: «آه ای روح گرانقدر من! در سودای زندگی جاودانه مباش! / بلکه قلمرو امکانات را به بهینه بهره گیر!».
برخی دیگر از ناقدان این شعر بلند را به چهار پارهی مساوی، هریک تشکیلشده از شش بند، تقسیم کردهاند. میشل گرن به سه بخش هشتبندی معتقد است و اساس بررسی خود را در کتاب گورستان دریایی با پسزمینهی بولرو؛ شرحی بر شعر پل والری [۱۸] بر چنین رویکردی بنا نهاده است. همچنین برخی منتقدان گورستان دریایی را واجد خصلتی دراماتیک دانستهاند که با توجه به ساختار سه یا چهارپردهای آن (اگر چنین تفسیری را پذیرا باشیم) و نیز شخصیتبخشیهای شبهدراماتیک شاعر به دریا و مرگ و حتی سوژهی شعری، بیراهه نمینماید. روشن است که هیچیک از این رویکردها و بخشبندیها جنبهی مطلق و ثابت ندارد و بسته به دیدگاه خواننده و نقاد موضوعیت و اصالت مییابد. از سوی دیگر، نقد و تفسیر، خواه در رابطه با شکل و خواه محتوا، در بهترین حالت ابزاری برای رمزگشایی و وسیلهای برای درک بهتر و کاملتر اثر ادبی-هنری هستند و به هیچرو نباید به قیدی دستوپاگیر و عینکی محدودکننده بدل شوند.
استعارهها و اشارهها:
گورستان دریایی بیش از هرچیز شعری دربارهی مرگ و نیستی است. از این رو ترکیبات و اشارات به این مفاهیم در آن فراوان به چشم میخورد. دستکم پنج بند از این شعر (نک. °چارچوب تاریخی و آثار نظیر) به طور مستقیم از مرگ و مردگان سخن میگوید، و بندها و بیتهای دیگری از آن نیز کمابیش با این موضوع پیوند و درگیری فکری دارد. «کِرم»، «کرمینه»، «استخوان»، «جمجمه»، «خاک» و بسیاری واژهها و ترکیبهای دیگر، تداعیکنندهی نیستی و مرگ هستند.
والری در خاطرات شاعر مینویسد: « [این] شعر من میبایست فشرده و کاملاً موزون میبود. آگاه بودم که به سوی تکگویهای چنین شخصی، و در عین حال چنین جهانشمول، پیش میروم که از عهدهی ساختنش برخواهم آمد». باید گفت که این سخن بیگمان درست است، اما والری در واقع این تکگویه (مونولوگ) را به گفتوگو (دیالوگ) یا دوگانگی دیالکتیکی تبدیل میکند و شاید یکی از جاذبههای این اثر هم در همین ترفند یا تکنیک نهفته باشد: یگانگی در عین چندگانگی و برعکس. در شعر از همان ابتدا تقابلی اساسی مشاهده میشود: از سویی دریا و آسمان و آفتاب (خورشید نیمروز)، و پرندگان و کبوترهایی که ملازمشان هستند، و از سوی دیگر خاک گورستان و نیستی و کرمهایی که تداعیکنندهی آنهایند.
شاعر از نمادها و استعارههای بسیاری بهره میجوید که برخی از آنها ملموستر و برخی دیگر دور از ذهن و مغلق است. برای نمونه، کبوتر سپید نماد صلح و آرامش است و کرم و کرمینه نماد زوال و مرگ. دریا نماد جاودانگی و ابدیت است و خورشید مظهر نیرو و آرامش. میشل گرن معتقد است که «مار» یکی از نمادهای محوری و الگوهای تصویری اصلی در شعر والری است [۱۹].
چنانکه در پارهای از توضیحات پانوشته مشاهده میشود، در گورستان دریایی اشاراتِ بهنسبت فراوانی به فرهنگ کلاسیک (یونان و روم باستان) – اعم از اسطورهها و مفاهیم فلسفی – هست، که برای مثال میتوان به اشارات مستقیم به مینِرو و زنون الئایی و اشارهی غیرمستقیم به اوروبوروس اشاره کرد. با آنکه شمار این اشارات مثلاً در مقایسه با شاعران مکتب پارناس (در نیمهی دوم قرن نوزدهم) و حتی برخی شاعران مکتب نمادگرایی (سمبولیسم) چندان فراوان نیست، نشانگر علاقهی والری به فرهنگ و فلسفهی کلاسیک، بهویژه یونان باستان، است.
دستآخر اینکه شعر حتی برای خوانندهی فرانسوی یا فرانسویزبانِ ناآشنا به فرهنگ کلاسیک نیز زبانی رمزی و نمادین و گاه گنگ و مبهم دارد. بهتر دانستیم که از شرح و تفسیر مبسوط (بند به بند) شعر خودداری کنیم و به ذکر برخی نکات اساسی آن بسنده کنیم. روشن است که فهم و تفسیر اثر ادبی بیش و پیش از هرکس برعهدهی خواننده است که نخستین و واپسین کاشف اثر میباشد. چنانکه والری میگفت: «معنای شعر من، چیزی است که بدان نسبت میدهند». او همچنین در نامهای به تاریخ اوت ۱۹۲۲به آندره ژید، دربارهی این شعر مینویسد: «گونهای تغزل شفاف و انتزاعی [در آن هست]، ولی انتزاعش خیلی بیشتر از آنکه فلسفی باشد، جنبهای تحرکبخش دارد».
۳. سپاس و پیشکش
سارینه طُروسیان در مقابله و تصحیح متن یاری رساند. سارا خلیلی جهرمی متن را خواند و پس از مقایسه با برگردان انگلیسی، پیشنهادهای سازندهای داد. پدرم مسعود یحیوی، همچون همیشه نظرات کارآمدی داد. از همگی آنان سپاسگزارم. بیگمان بار لغزشها و کاستیهای احتمالی بر دوش مترجم است. این برگردان پیشکش میشود به روانِ مهرداد عشقی، مردی که تراکتاتوس و بهاگاوادگیتا را با هم میخواند؛ به یاد صفای باطن و به پاس محبتهای بیمنت و دریغش./.
سپهر یحیوی
کتابشناسی:
- استیس، والتر ترنس، تاریخ انتقادی فلسفهی یونان، ترجمهی یوسف شاقول، قم، انتشارات دانشگاه مفید، ۱۳۹۷.
- اسمیت، ژوئل، فرهنگ اساطیر یونان و رم، ترجمهی شهلا برادران خسروشاهی، تهران، فرهنگ معاصر / روزبهان، ۱۳۸۴.
- الیوت، تی.اس.، سرزمین هرز، ترجمهی بهمن شعلهور، تهران، چشمه، ۱۳۸۹.
- دوبوکور، مونیک، رمزهای زندهجان، ترجمهی جلال ستاری، تهران، مرکز، ۱۳۷۳.
- ریلکه، راینر ماریا، سوگسرودههای دوئینو، [گزینهای از] سونتهایی برای اورفئوس و اشعار دیگر، ترجمهی علی عبداللهی، تهران، مرکز، ۱۳۸۰.
- ریلکه، راینر ماریا، سوگنامهها و ترانهها، ترجمهی شرفالدین خراسانی (شرف)، تهران، هرمس، ۱۳۸۴.
- سنژون پرس، آناباز، ترجمهی محمدعلی سپانلو، تهران، هرمس، ۱۳۸۶.
Bibliographie:
- DEBRAY, Régis, Un été avec Paul Valéry, Equateurs / France Inter, coll. « Parallèles », ۲۰۱۹.
- GUERIN, Michel, Le Cimetière marin au boléro ; un commentaire du poème de Paul Valéry, Les Belles Lettres, coll. « encre marine », ۲۰۱۷.
[۱] Pierre Louÿs
[۲] Affaire Dreyfus
[۳] Introduction à la méthode de Léonard de Vinci
[۴] La soirée avec Monsieur Teste
[۵] La Jeune Parque
[۶] Le Cimetière marin
[۷] Charmes
[۸] Regards sur le monde actuel
[۹] Ecole nationale d’administration (ENA)
[۱۰] Résistance française
[۱۱] Jean Moulin
[۱۲] Anabase
[۱۳] Saint-John Perse (Alexis Leger)
[۱۴] La Nouvelle Revue française (NRF)
[۱۵] T.S. Eliot
[۱۶] The Waste Land (La Terre vaine :در فرانسه)
[۱۷] Pindare
[۱۸] GUERIN, Michel, Le Cimetière marin au boléro ; un commentaire du poème de Paul Valéry, Editions Les Belles Lettres, collection « encre marine », ۲۰۱۷.
[۱۹] برای درک ژرفتری از این مفهوم کهنالگویی و جنبههای تاریخی و ناخودآگاه آن، خوانندگان را به کتاب ارزشمند رمزهای زندهجان ارجاع میدهیم (دوبوکور، مونیک، رمزهای زندهجان، ترجمهی جلال ستاری، تهران، مرکز، ۱۳۷۳). این کتاب چهار نماد «درخت»، «مار»، «دایره» و «سنگهای گرانبها» را به صورت محققانه و دقیق مورد بررسی اسطورهای ــ تاریخی قرار داده است.