من هنوز دارم خاک را کنار می‌زنم

گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین صنعت قرن ما استخراجِ نفت یا تولیدِ تراشه نیست، «تولید انبوه فاصله» است. فاصله‌ی آنتولوژیک میان رویداد و ادراک. گسست معنایی میان جسدِ متلاشی‌شده و واژه‌ی استریلیزه. شکاف میان زوزه‌های مادری که در سردخانه فرزندش را بو می‌کشد، و کارشناس خونسردی که در قاب تلویزیون، از پیچیدگی‌های صحنه تئوری می‌بافد.

۱۵۸ روز گذشت، من هنوز دارم خاک را کنار می‌زنم

 
روزها می‌گذرند، شب‌ها می‌گذرند، رنج‌ها می‌گذرند، دردها شکل عبور کردن را یاد گرفته‌اند. از چشم‌ها به گلو، از گلو به سینه، از سینه به نوک انگشت‌ها.

رفرش کردن رانه‌ایِ صفحات مجازی، دیگر شبیه ورق زدن آلبوم عکس نیست، شبیه قدم زدن در یک سردخانه‌ی بی‌انتهاست. جمهوری اسلامی آدم درو کرده و من، با همان وسواس احمقانه‌ام، دارم فکر می‌کنم که چرا هیچ‌کس در این جهان خراب‌شده، این تراژدی تمام‌عیار را درست کادربندی نمی‌کند. چرا هیچ دستگاه هژمونیکی نمی‌تواند این حجم از توحش عریان را در یک فریم جا بدهد؟

عجیب‌ترین بخش ماجرا اما خودِ ما بودیم. ما که هر شب صفحه‌ها را بالا و پایین می‌کردیم، اسم‌ها را حفظ می‌کردیم، ویدئوها را ذخیره می‌کردیم و مثل باستان‌شناسانِ یک تمدن در حال نابودی، تکه‌های حقیقت را از زیرِ آوار بیرون می‌کشیدیم. حافظه تبدیل شده بود به کاری یدی. باید با دست انجامش می‌دادی. باید مدام خاک را کنار می‌زدی تا چیزی باقی بماند.

من که قبلاً گفته‌ام آدم خودخواهی هستم (یا به قول بعضی‌ها منفعت‌طلب که البته فرقشان را نمی‌دانند)، اما حتی خودخواهیِ من هم در برابر این حجم از لاشخوریِ سیاسی کم آورد.

اصلاح‌طلب‌ها هنوز دنبال این بودند که با یک نیم‌فاصله‌ی دیپلماتیک، بینِ قاتل و مقتول دیالوگ برقرار کنند. به یکی‌شان پیام دادم که «آقا، دارند آدم می‌کشند! می‌فهمی؟ آدم!» جواب داد «باید با نقد ساختاری، از رادیکالیزه شدن فضا جلوگیری کنیم تا هزینه‌ها بالا نرود.»
بی‌بی‌سی فارسی را باز کردم. تیترها طوری مهندسی شده بودند که انگار داشتند خبر افتِ شاخصِ بورس توکیو را می‌خواندند. «گزارش‌های تاییدنشده حاکی از خشونت نیروهای امنیتی است. تعدادی از معترضان جان باختند.» کدام گزارش تاییدنشده؟ خون از صفحه‌ی مانیتور من داشت می‌چکید روی کیبورد! من وسواسی‌ام، می‌فهمی؟ نمی‌توانم کثیفی این کلمات را روی کیبوردم تحمل کنم.

این افعال مجهول لعنتی چیست که مثلِ پودرِ بچه روی این عفونت می‌پاشید؟ انگار این آدم‌ها در یک عصر دل‌انگیز پاییزی، دسته‌جمعی تصمیم گرفته‌اند بر اثر نارسایی طبیعی قلب بمیرند. نه عزیزم، کلمات را دور نزن. با گلوله‌ی جنگی، با دوشکا، با باتوم، مغز استخوانشان را روی جدول خیابان متلاشی کردند. اما در استودیوهای عایق‌بندی‌شده، خون روی کت‌وشلوار تمیز مجری‌ها نمی‌چکد؛ فقط لحنشان کمی «عمیق‌تر» می‌شود، شبیه وقتی که مستندی درباره‌ی انقراضِ یوزپلنگ‌ها را نریشن می‌گویند. من وسواس دارم به کلمات. این بی‌طرفی ژورنالیستی، بوی وایتکسِ فرمالین می‌دهد.

از آن‌طرف، رفقای سابقم بودند. همان چپ‌های وطنی و جهانی که من یک‌زمانی با آن‌ها سرِ مارکس و لنین بحث می‌کردم. این‌ها دیگر آپ‌تودیت نیستند، رسما باگ داده‌اند. طرف در قلب اروپا نشسته، قهوه‌ی اسپشیال‌اش را هم می‌زند و در حالی که حتی نصف یک صفحه‌ی مارکس را هم نفهمیده، تئوری توطئه می‌بافد و به اسرائیل ربطش می‌دهد و با تبختر می‌گوید «این‌ها آگاهی طبقاتی ندارند». یعنی حاضرند جنازه‌ی من و تو را پله کنند که ثابت کنند آمریکا بد است. خب آمریکا بد، ولی تو یکی واقعاً کس‌خلی اگر فکر می‌کنی محور مقاومتی که دارد با گلوله‌ی جنگی مغز جوان ایرانی را متلاشی می‌کند، قرار است منجی پرولتاریا باشد. این‌ها همان جهان اسلامی‌اند که بابی می‌گفت دارند در گهِ خودشان غوطه می‌خورند و متاسفانه، بوی گندشان کل تایم‌لاینِ مرا برداشته بود.

راه می‌رویم، حرف می‌زنیم، روزمرگی را تقلید می‌کنیم، اما رشته‌های نامرئیِ تنمان به مختصات کور خیابان‌های ایران متصل است.
ما آن دو شب را پشت سر نگذاشته‌ایم، ۱۸ و ۱۹ دی را مثل یک پروتزِ دردناک به آناتومیِ روانمان پیچ کرده‌ایم. جراحتی زنده که در انقباضِ ناگهانیِ عضلاتِ انگشتانمان و در طعم گسِ دهانمان وقتی به یک نام خاص می‌رسیم، بازتولید می‌شود.

اگر کورتکسِ مغزمان را بشکافند، نقشه‌ی آن دو شب را در شیارهای آن پیدا می‌کنند. این امتدادِ عصبی، یک بزرگراهِ زیستی است که از مردمک‌های گشادشده‌ی دختری در میانِ دود و صدای کشیده شدن بی‌جانِ زنی روی آسفالت آغاز می‌شود و مستقیم به ضربان قلبمان وصل می‌شود.

این ارگانیسمی که امروز راه می‌رود و کار می‌کند، حرف می‌زند یک نجات‌یافته نیست، یک شبیه‌ساز است. یک سیستم عصبیِ تطبیق‌یافته که یاد گرفته چطور دور یک حفره‌ی سیاهِ عظیم، داربست ببندد تا ظاهر فرم ِانسانی‌اش فرو نریزد.

گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین صنعت قرن ما استخراجِ نفت یا تولیدِ تراشه نیست، «تولید انبوه فاصله» است. فاصله‌ی آنتولوژیک میان رویداد و ادراک. گسست معنایی میان جسدِ متلاشی‌شده و واژه‌ی استریلیزه. شکاف میان زوزه‌های مادری که در سردخانه فرزندش را بو می‌کشد، و کارشناس خونسردی که در قاب تلویزیون، از پیچیدگی‌های صحنه تئوری می‌بافد.
انگشتم روی صفحه‌ی گوشی سِر شده. رفرش می‌کنم. جهان دارد با سرعتِ نور از روی جنازه‌های ما رد می‌شود تا به اخبارِ «مهم‌تر» برسد.

من دلم تنگ نمی‌شود، این خصوصیت ویژه‌ای است به خدا. اما آن روزها دلم برای ایران و مردمانش تنگ شد.
دلم برای یک «میثمِ» دیگر تنگ شد که بیاید بنشیند روبه‌رویم، یک نخ سیگار روشن کند، خاکسترش را با دقت بتکاند توی زیرسیگاری (که وسواس من عود نکند)، و بگوید: «دیدی چطور همه‌شان دست به یکی کردند تا خون‌ها را بشویند و آخرش هم پاک نشد؟» و فقط سرم را تکان بدهم.

این‌ها را می‌نویسم چون اگر ننویسم، مثل یک تومور در مغزم می‌گندد و تبدیل می‌شود به یک چیز بد. من هنوز زنده‌ام، و هنوز منتظرم کسی بیاید که واقعا بفهمد من چه می‌گویم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *