ماییم که آسیبپذیریم، نه زمین
این ما هستیم که آسیبپذیریم، نه زمین
گفتوگوی جنی دورینگ با سامانتا هاروی دربارهی رمان در مدار (برندهی جایزهی بوکر ۲۰۲۴)
تاریخ انتشار: ۲۲ مارس ۲۰۲۴
در مدار، نوشتهی سامانتا هاروی، داستان شش فضانورد در ایستگاه فضایی بینالمللی است که در یک شبانهروز، شانزده بار به دور زمین میچرخند و شانزده طلوع و شانزده غروب را تماشا میکنند. اما این رمان بیش از آنکه دربارهی فضا باشد، دربارهی زمین است: دربارهی تجربهی دیدن خانهی انسان که همزمان هم آشناست و هم بیگانه، از فاصلهای که همزمان هم دور است و هم نزدیک. هاروی در این رمان کوتاه، زمان، تنهایی، زیبایی و شکنندگی حیات را از چشم انسانهایی روایت میکند که از خانهی خود جدا افتادهاند. در مدار در سال ۲۰۲۴ جایزهی بوکر را از آن خود کرد.
برنامهی «زندگی روی زمین[1]»، از برنامههای شناختهشدهی رادیویی آمریکا در حوزهی محیط زیست و تغییرات اقلیمی، با اجرای جنی دورینگ دربارهی رمان در مدار با سامانتا هاروی گفتوگو کرده است که ترجمهی آن را میخوانید. هاروی در اینگفتوگو تصویری روشن و صمیمی از جهان در مدار و از شیوهی تبدیل یک ایدهی علمی و بصری به یک تجربهی ادبی ارائه میدهد.
مصطفی انصافی
دورینگ: چند انسان در ایستگاه فضایی بینالمللی دارند دور زمین میگردند. این فضانوردها و کیهاننوردها در پارادوکسی غریب زندگی میکنند: زمین پیوسته در برابر چشم آنها، اما همیشه دستنیافتنی است. عکس عزیزانشان را با خود به فضا میبرند تا آنها را نزدیک خود نگه دارند، اما خودشان همچنان چهارصد کیلومتر بالاتر از زمین در حال گردشاند. آنها که از نظر عاطفی و نیز بهواسطهی گرانش، به تنها خانهای که گونهی ما تاکنون شناخته است وابستهاند، شش تا دوازده ماه به خانوادهی یکدیگر تبدیل میشوند. رمان تازهای به نام در مدار یک روز از زندگی شش فضانورد را در آن بالا به تصویر میکشد، شش نفری که هر نود دقیقه یک بار به دور زمین میچرخند. سامانتا هاروی، نویسندهی کتاب، اکنون به ما پیوسته است. به زندگی روی زمین خوش آمدید!
هاروی: ممنونم جنی. خوشحالم که اینجا هستم.
دورینگ: سامانتا، میشود گفتوگو را با خواندن بخشی از ابتدای رمان در مدار برایمان شروع کنید؟
هاروی: حتماً.
در ایستگاه فضایی دور زمین میگردند. چنان به هم نزدیکاند و در عین حال تنها که گاهی حتی افکار و ماجراهای درونیشان هم به هم میپیوندد. بعضی وقتها رؤیاهای شبیه به هم میبینند: فراکتالها و گویهای آبی، چهرههای آشنایی که در ظلمات غرقاند، رؤیای تاریکی پرشور و درخشان فضا که حواسشان را بهسختی در هم میکوبد. این فضای خامْ پلنگی است کهن و وحشی، در رؤیاهایشان میبینند که در اقامتگاهشان به کمین نشسته است. در کیسهخوابهایشان آویزاناند. یک وجب آنطرفتر، پشت آن ورق فلزی، جهان در ابدیتی ساده گشوده است. خوابشان کمکم سبک میشود و صبح دوردست زمینی سپیده میزند. لپتاپها نخستین پیامهای بیصدای روز نو را نمایش میدهند…
شاید تمدنی فرازمینی نگاه کند و بپرسد «اینها اینجا چهکار میکنند؟ چرا مدام دور خودشان میچرخند و هیچجا نمیروند؟» زمین پاسخ تمام سؤالات است. زمین چهرهی طربناک معشوق است. تماشایش میکنند که میخوابد، بیدار میشود و در عاداتش غرق است. زمین مادری است که انتظار بازگشت فرزندانش را میکشد، سرشار از داستان و شور و اشتیاق. تا هنگام بازگشت، تراکم استخوانهایشان کمی کاهش پیدا میکند، اندامهایشان لاغر میشود و چشمهایشان سرشار از مناظری خواهد بود که توصیفشان هیچ کار سادهای نیست.[2]
دورینگ: جایی از همین فصلی که خواندید، نوشته اید: «زمین پاسخ تمام سؤالات است. زمین مادر است.» و یکی از چیزهایی که من در این کتاب واقعاً دوست داشتم این بود که گرچه داستان در فضا میگذرد، این زمین است که در آن نقش محوری دارد. بیشتر رمانهای فضایی دربارهی رهایی کامل از گرانش زمیناند. چه شد که تصمیم گرفتید چنین کتابی بنویسید؟
هاروی: خب، فکر میکنم شما دقیقاً به نکتهی اصلی اشاره کردید، چون برای من این کتاب همیشه بیش از آنکه دربارهی فضا باشد، دربارهی زمین بوده است. به نظرم اینکه از آن موقعیت، یعنی از مدار پایین زمین، به کیهان نگاه کنید واقعاً جالب و حیرتانگیز است. بنابراین اینطور نبود که این وجه قضیه برایم جالب نباشد. اما چیزی که میخواستم روی آن تمرکز کنم، منظرهی زمین بود. چون از آن موقعیت، منظرهای واقعاً یگانه است. چهارصد کیلومتر بالاتر در واقع فاصلهی چندانی نیست، میدانید؟ شما نمای کاملی از زمین ندارید. فقط چیزی شبیه لبهی زمین را میبینید که زیر پایتان خم میشود و دور میشود. هیچ جزئیاتی را نمیتوانید ببینید. ردپای انسانها را نمیتوانید ببینید ــ و به نظرم این خیلی جالب است ــ میتوانید جهان طبیعی را ببینید. میتوانید قارهها را ببینید. میتوانید جنگلها را ببینید. میتوانید بیابان را ببینید. اقیانوس را که طبیعتاً میبینید و میتوانید انواع مختلف اقیانوس را ببینید، اقیانوسهایی را که در اقلیمهای مختلف سراسر جهان قرار دارند، با رنگهای متفاوت، با آبیها و سبزهای متفاوت. فکر میکنم این فاصله، گرچه دور است و چشماندازی وسیع به دست میدهد، صمیمانه هم هست. به نظرم این نظرگاه بسیار متناقضی است برای نوشتن و چیزی که برایم جذاب بود همین بود: اینکه این منظره تا این حد به سیارهمان نزدیک و با آن صمیمی است. شما از آن چندان دور نیستید. ایستگاه فضایی با مِهر به دور این سیاره میچرخد و البته طبیعتاً از آن جداست. بیرون از جوّ آن قرار دارد و چشماندازی دارد که با هر منظرهای که ما روی زمین میتوانیم داشته باشیم متفاوت است و فکر میکنم همین تناقض، همین برخوردِ سختِ چشماندازهای متفاوت با یکدیگر، واقعاً برای من جالب است.
دورینگ: در مدار بر پایهی شانزده طلوع و غروبی بنا شده که این فضانوردها در یک دورهی بیست و چهارساعته میبینند. آنها روزی شانزده بار به دور زمین میچرخند. به نظرم این ساختار، برخی از درونمایههای کتاب را بازتاب میدهد. چطور به این بازهی زمانیِ واقعاً کوتاه و محدود رسیدید؟
هاروی: بله، در واقع این ساختار در همان ابتدا به ذهنم نرسید. در پیشنویس اول، داستان در طول یک ماه اتفاق میافتاد و من آن را از زاویهی دید یکی از فضانوردها نوشته بودم، اما دیدم نمیتوانم آن چیزی را که میخواهم، بیان کنم. میدانستم رمانی است که میخواهم بنویسم، اما نمیتوانستم راهی پیدا کنم برای اینکه حرفهایی را که میخواهم، بزنم و آنچه را که در عمق آن بود برسانم. درگیر تکرارِ زمان صبحانه و ناهار و شام فضانوردها در طول یک ماه شده بودم. میدانستم میخواهم دربارهی زمان حرف بزنم، دربارهی اینکه زمان در فضا چگونه منفجر شده است. در واقع پس از گفتوگو با یکی از دوستانم دربارهی کتاب، به ذهنم رسید که باید در این زمینه هوشمندانهتر عمل کنم. باید از ساختار خود کتاب استفاده میکردم تا بعضی از چیزهایی را که دربارهی گسست، دربارهی آن احساسِ سردرگمی و بیجهتیِ ناشی از قرار گرفتن در آن محیط میخواستم بگویم، منتقل کنم و همینطور این واقعیت را که هر نود دقیقه یک بار دور زمین میچرخید. بعد ناگهان کاملاً برایم روشن شد که داستان باید در یک روز اتفاق بیفتد: شانزده غروب و شانزده طلوع خورشید، که ما، بهعنوان خواننده، آن را تجربه کنیم و کتاب باید بهنحوی تلاش کند تجربهی چرخیدن به دور زمین را شبیهسازی کند و اینکه یک روز، از بسیاری جهات، واقعاً نمیتواند شبیه یک روز احساس شود. بنابراین به محض اینکه این ساختار را انتخاب کردم، همهچیز سر جای خودش قرار گرفت و همهچیز با هم جور شد و خیلی سریع بازنویسیاش کردم. در نتیجه، کتاب کوچکتر شد و به حجم فعلیاش رسید که نسبتاً کوتاه است. ناگهان کار کرد. میتوانستم وادارش کنم همان کارهایی را انجام دهد که میخواستم. میتوانستم روی تصویرپردازی، روی حسِ زمان، روی تجربهی گسست و بیگانگیِ ناشی از بودن در آنجا تمرکز کنم، بدون اینکه مجبور باشم با انبوهی از مسائل روزمره دربارهی برنامهی زندگی فضانوردها در طول یک ماه سروکله بزنم.
دورینگ: در کتابتان نوشتهاید «فضا زمان را تکهتکه میکند.» این جمله را خیلی دوست دارم.
هاروی: خب، طبیعتاً من نمیدانم در فضا بودن چه حسی دارد. اما حتی اگر ویدئوهایی از زمین، از مدار ایستگاه فضایی بینالمللی را آنلاین، در وبسایت ناسا یا یوتیوب یا هر جای دیگری ببینید، این حرکتِ پیوستهی فضاپیما به دور سیاره و سرعتِ سررسیدن طلوع خورشید را احساس میکنید. هوا تاریک است و بعد ناگهان نوری با شتاب روی سطح زمین میدود، انگار نور ایزدی، نورالانوار، طوری که حتی وقتی آن را در یک ویدئو میبینید، نفستان بند میآید. ناگهان روز شده و شما بر فراز قارهای دیگر هستید. حالا کسی که در مدار است با چنین تجربهای چه میکند وقتی سازمانهای فضایی شما را به یک زمانبندیِ بیست و چهارساعته گره زدهاند؟ آنها سعی میکنند روزهای شما را با نظم و سختگیری زیادی بر اساس زمانِ بیست و چهارساعته تنظیم کنند، اما آنچه بیرون پنجره تجربه میکنید، هیچچیزش آن نظم را تأیید نمیکند. بنابراین، باز هم آن ناهمخوانی عجیب میان زمانی که از روی زمین به شما تحمیل میشود و زمانی که در فضا تجربه میکنید، نوعی برزخ عجیب ایجاد میکند که یکجورهایی باید در آن به زندگی و کار ادامه بدهید و من میخواستم تصور کنم چنین چیزی چه حسی میتواند داشته باشد. و البته، این فقط تخیل من است.
دورینگ: درست است. منظورم این است که من هیچوقت به فضا نرفتهام، شما هم هیچوقت آن بالا نبودهاید و با این حال توانستهاید واقعاً در این موضوع عمیق شوید، در اینکه بودن در ایستگاه فضایی بینالمللی، بهعنوان یک فضانورد، چه حسی میتواند داشته باشد. شما دربارهی زندگی روزمره صحبت میکنید و حتی دربارهی اینکه آنها چطور توالتها را تمیز میکنند. چطور دربارهی چنین تجربهی منحصربهفردی تحقیق کردید؟
هاروی: خب، در واقع تحقیق دربارهی این موضوع دشوار نیست، چون اطلاعات بسیار زیادی دربارهاش وجود دارد. نمیدانم تا به حال مدت زیادی را در وبسایت ناسا گذراندهاید یا نه. آنجا یک هزارتوی عمیق است. میتوانید یک عمر در آنجا وقت بگذرانید. اطلاعات بسیار زیادی دربارهی همهی جنبههای فعالیتهای ناسا دارد، بهخصوص دربارهی ایستگاه فضایی بینالمللی. کتابهایی را که فضانوردها نوشته بودند خواندم. بینهایت فیلم و ویدئو را که فضانوردها ضبط کرده بودند تماشا کردم. بارها و بارها به تورهای آنلاین ایستگاه فضایی رفتم. هر چیزی که بخواهید دربارهاش بدانید، آنجا پیدا میشود. بعد هم به سراغ مطالب تخصصیتر و خاصتر میروید. راهنمای تعمیر و نگهداری ایستگاه فضایی بینالمللی[3] را دانلود کردم ــ [میخندد] ــ و احتمالاً فقط چهار درصد از چیزهایی را که خواندم فهمیدم. البته شاید دارم دست بالا میگیرم، احتمالاً کمتر. اما میتوانستم از آن بفهمم که چه تعداد قطعهی متحرک وجود دارد و این ایستگاه چقدر به تعمیر و نگهداری نیاز دارد. و بعد، وقتی شروع کردم، در تمام مدت نوشتن کتاب به تحقیق دربارهی موضوع ادامه دادم. بنابراین این فرایند تبدیل شد به درهمتنیدنِ تحقیق و تخیل، اینکه اجازه بدهم اینها یکجورهایی در کنار هم برقصند و دائماً به هم خوراک بدهند.
دورینگ: فضانوردها آن بالا، روزی شانزده بار به دور زمین میگردند و شاهد توفانی حارهای هستند که در اقیانوس آرام شکل میگیرد، حرکت میکند و قدرت میگیرد. این تنها فاجعهای است که در کتاب رخ میدهد و روی زمین اتفاق میافتد، نه در فضا. چرا گنجاندن آن در کتاب برایتان مهم بود؟
هاروی: میخواستم چیزی داشته باشم که گذر زمان را خیلی سرراست در کتاب نشان دهد. بنابراین از همان ابتدا فکر میکردم احتمالاً باید نوعی پدیدهی بزرگ جوی باشد، چیزی که به شکلی گریزناپذیر روی زمین حرکت کند و در این مورد، توفان حارهای است که به سمت فیلیپین حرکت میکند. همچنین میخواستم به زیبایی بعضی از این پدیدههای جوی از فضا برسم و باز هم تناقض همینجاست، چون ما از ویرانیای که این پدیدهها روی زمین ایجاد میکنند خبر داریم، اما این پدیدهها از فضا بسیار زیبا و مسحورکنندهاند. واقعاً میتوانید ببینید که هوا چگونه بر سطح زمین جابهجا میشود و چرخش زمین چگونه بادها و مارپیچها را با خود میکشد. میخواستم بتوانم دربارهی آن بنویسم، چون تماشای آن واقعاً الهامبخش بود. از طرف دیگر، میدانیم که تعداد رویدادهای شدید جوی افزایش یافته و آبوهوا به دلیل تغییرات اقلیمی دارد از اعتدال دورتر و افراطیتر میشود. بنابراین میخواستم به این موضوع اشاره کنم، بیآنکه مجبور باشم ادعاهای بزرگی مطرح کنم یا دربارهی وضعیت زمین و تغییرات اقلیمی سخنرانی کنم. میخواستم بگویم ببینید، این چیزی است که دارد با دفعات بیشتری اتفاق میافتد. این پدیدهای است که فضانوردها مرتباً از فضا میبینند. زیباست، باشکوه است، ویرانگر است و هولناک. و میخواستم بتوانم هر دو منظر را همزمان در جای خود نگه دارم: آن نگاه زمینی و نگاه از فضا را.
دورینگ: واقعاً شیوهی جالبی است برای اینکه آنچه را که بر سر زمین میآید، در بحبوحهی بحران اقلیمی، مشاهده کنید و به نوعی دربارهاش اظهار نظر کنید. چون این مسئله چنان عظیم است که حتی تصور کردنِ آنچه دارد روی میدهد برایمان دشوار است. اما شما توانستهاید آن را به یک دورهی بیست و چهارساعته، به شش فضانورد و به چشمانداز آنها محدود کنید، مثلاً تماشای آنها هنگامی که آن توفان حارهای را در اقیانوس آرام زیر نظر دارند.
هاروی: فکر کردن به تغییرات اقلیمی آسان نیست. اینکه روشن و خردمندانه به این درک برسیم که چه دارد روی میدهد یک چیز است و اینکه بتوانیم از نظر عاطفی یا بصری درکی از آن پیدا کنیم چیز دیگر و این یکی بسیار دشوار است. فکر میکنم این کتاب یکی از راههایی بود که من برای رسیدن به این درک پیدا کردم. نمیخواستم در مدار رمانی دربارهی تغییرات اقلیمی باشد. انگیزهام کاملاً متفاوت بود. انگیزهی اصلیام این بود که دربارهی زیبایی بنویسم، دربارهی شور و وجد و شادی و شکوه سیارهای که روی آن زندگی میکنیم. میخواستم احساسی را که هنگام دیدن تصاویر زمین از فضا در من شکل میگیرد، منتقل کنم. به نظرم نگاه کردن به زمین از فضا و زیبایی آن، خود دلالت دارد بر اینکه این زیبایی چطور دارد مخدوش میشود. تغییرات اقلیمی در دل همین نگاهِ دورشده از زمین حضور دارد. میشود آن را دید. در کتاب بخشی هست که در آن تا حدودی دربارهی همین موضوع صحبت میکنم: اینکه وقتی از بالا به زمین نگاه میکنید، اولش به نظر میرسد با نوعی کرهی انسانی، معصوم و بیآلایش روبهرو هستید، اما وقتی بدانید دنبال چه چیزی بگردید، کمکم نشانههای حضور انسان را میبینید. خود انسان را نمیتوانید ببینید، اما نشانههایش را میبینید، نشانههای انسان و آنچه که با زمین میکند و این واقعیتی است که صرفاً در آن زاویهی دید وجود دارد. بنابراین به نظرم این فرصتی بود برای اینکه تمام این تصویر را یکجا، پیش چشم خودم داشته باشم و صرفاً با نوعی صداقت و صمیمیت، با نگاه به زیبایی آن، دربارهاش بنویسم. اینکه بگذارم بقیهی چیزها در پسزمینه بمانند و تلویحاً بیان شوند و اجازه دهم خواننده خودش از آنها هر برداشتی که میخواهد داشته باشد. فقط میخواستم تصویری از زمین را پیش چشم خواننده و پیش چشم خودم نگه دارم و بگویم این همهی چیزی است که ما داریم. با این چیز باشکوهی که در اختیار ماست، داریم چه میکنیم؟
دورینگ: من قطعاً در نوشتهی شما احساس کردم که زمین یک مادر است، اما در عین حال واقعاً شکننده هم هست و همینطور آن نقطهی آبی کمرنگی است که در آن تصویر معروف وویجر میبینیم وقتی فضاپیما برگشت و به سمت زمین نگاه کرد و زمین در آن تصویر به نقطهای کوچک تبدیل شد. در پایان نوشتن این کتاب، زمین چقدر برایتان شکننده به نظر میرسید؟ یا برعکس، با احساس عمیقتری نسبت به سترگی و ابعاد گستردهی آن از کتاب بیرون آمدید؟
هاروی: جالب است. وقتی داشتم کتاب را مینوشتم و سعی میکردم برای زمین توصیفهایی پیدا کنم، طبیعتاً واژهها و مفاهیمی مثل شکنندگی خیلی زیاد به ذهنم میآمدند. انگار از اتر ساخته شده باشد یا از شیشه. از آن بالا زمین کوچک به نظر میرسد، میتوانید روزی شانزده بار دورش بگردید. در آسیا هستید و ناگهان در اقیانوسیه هستید و بعد ناگهان در آمریکای شمالی و زمان زیادی هم نگذشته است. و هرچه بیشتر این ویدئوهای گردش به دور زمین را تماشا میکنید، بیشتر به این منظره عادت میکنید. مثلاً با خودتان میگویید: «آهان، این هم ساحل شرقی آمریکاست. آهان، این اروپای مرکزی است. این هم آفریقای جنوبی.» و همهچیز برایتان آشنا میشود، تقریباً مثل پارکی که هر روز در آن قدم میزنید. کمکم به نظر میرسد زمین نسبتاً کوچک است و در عین حال عظیم. در طول روز هیچیک از دستسازههای بشر را نمیتوانید ببینید، میدانید؟ آنها در عظمت مناظر طبیعی محو میشوند و فکر میکنم در نهایت چیزی که فهمیدم این بود که زمین کوچک است، اما آسیبپذیر نیست. شکننده نیست. زمین تودهای سنگی در فضاست. از ما بیشتر دوام خواهد آورد. این ما هستیم که آسیبپذیریم، موجودات زندهی این سیاره، گیاهان و حیوانات. آنچه که باید به فکرش باشیم خود «ما» هستیم. به نظرم وقتی دربارهی تغییرات اقلیمی حرف میزنیم، بیش از حد دربارهی محافظت از زمین صحبت میشود و به نظرم این شیوهی بسیار انتزاعیای برای نگاه کردن به مسئله است. در واقع، ما داریم میکوشیم از خودمان و دیگر موجوداتی که خوششانسیم زمین را با آنها شریکیم، محافظت کنیم. آنچه در معرض خطر است همین است. ما باید از موجودات، از تمام موجودات زندهی این زمین محافظت کنیم، اولویت ما باید این باشد. زمین، به هر حال، دوام خواهد آورد.
دورینگ: سامانتا هاروی، نویسندهی در مدار و پنج کتاب دیگر. خیلی ممنون که امروز وقتتان را در اختیار ما گذاشتید.
هاروی: ممنونم. باعث خوشحالی من بود.
[1] Living on Earth
[2] ترجمهی فارسیِ بخشهایی از رمان که در متن این گفتوگو نقل شده است، از ترجمهی نگار سنجریفر و مصطفی انصافی، انتشارات مؤسسهی فرهنگی هنری هنرمندان مشرق زمین، ۱۴۰۴، برگرفته شده است.
[3] ISS Maintenance Manual





