لشکر اینستاگرام در جنگ کیخسرو با افراسیاب
در دوران پیشامجازی یعنی زمانی که دنیای مجازی وجود نداشت و ما فقط یک دنیا داشتیم و آن هم واقعی بود اگر از کارفرما و همسایه و همکار گله و شکایتی داشتیم در جمع دوستان و فامیل مطرح میکردیم و آن پنج، شش نفر هم میشنیدند و اظهارنظری میکردند. گاهی دلداری میدادند، گاهی نصیحت میکردند، گاهی هم چهار تا ناسزا نثار طرف مقابلمان میکردند تا دل ما خنک شود! اما معمولاً گفتهها و شنیدهها در حلقۀ کوچکی محدود میماند و حتی اگر حرفمان بیپایه یا تهمت ناروا بود دههزار نفر از آن خبردار نمیشدند!
اما امروزه دنیای مجازی هم هست و میتوانیم با نوشتن چهار سطر هزاران فالوئرمان را از حسوحالمان باخبر کنیم و با شمارش قلبهای قرمز، آرام بگیریم. چون هر قلب قرمز یعنی یک مُهر تایید! البته بیشتر فالوئرهایمان شناخت چندانی از ما ندارند، اما همین که به وقتش حق را به ما بدهند برایمان کافی است.
مثلاً من میتوانم با نوشتن یک متن کوتاه به هزاران نفر اعلام کنم که مظلوم واقع شدهام یا یکی حقم را خورده یا هرچیز دیگر.
فرض کنید به دروغ و از سر غرض و مرض بنویسم: «فلانی تا فهمید من میخواهم کتاب دروغگوها به جهنم نمیروند را ترجمه کنم فوری ترجمهاش کرد و فرستاد برای ناشر.»
احتمالاً کسی از من نمیپرسد: «فلانی از کجا فهمید؟»
کسی به من تذکر نمیدهد که: «بهتر است فلانی را تگ و منشن کنی تا پستت را ببیند و جواب بدهد.»
چرا؟ چون اولاً مردم به حد کافی گرفتارند و کسی حوصله ندارد به خاطر من با فالوئرهای دیگرم جروبحث کند. ثانیاً همه میدانند که من شکایتم را به دادگاه آنلاین و شبانهروزی اینستاگرام آوردهام تا دیگران تاییدم کنند، برایم دل بسوزانند و پابهپایم اشک بریزند نه اینکه بازجویی یا نصیحتم کنند. وانگهی من میتوانم با یک کلیک، بازجوها و ناصحان را بلاک کنم و خلاص!
من حتی دوست ندارم کسی بگوید: «تا وقتی حرفهای طرف مقابل را نشنیدهام حق قضاوت ندارم.» نخیر! حق دارید. حق که هیچ، حتی وظیفه دارید که با کامنتهایتان تایید کنید حق با من است و طرف مقابلم یک نامرد تمامعیار است.
دوست صمیمیام میتواند چیزی بنویسد که مخاطبانم فکر کنند همه به من حسادت میکنند بس که آدم مهم و موفقی هستم:
ــــ عزیزم، حسادت و رقابت که شاخ و دم نداره. غصه نخور.
دوست دیگرم میتواند آش را شورتر کند:
ــــ مگه کتاب قحطه؟ طرف اسم خودش رو گذاشته مترجم و اهل ادبیات. اما هیچ فرقی با دزد سر گردنه نداره.
یکی از دوستانم میتواند با تکیه بر نکات اخلاقی، فلانی را با خاک یکسان کند:
ــــ زبان خارجی یاد گرفتن و مترجم شدن آسونه، اما شرافت داشتن سخته.
فالوئرهایی هم که زیاد حوصله ندارند میتوانند بنویسند:
ــــ اینجا ایرانه دیگه!
باور کنید «اینجا ایرانه دیگه!» حتماً باید در بین کامنتها باشد، چون شما چه از دکتر و رانندۀ اسنپ و بقال سر کوچه شاکی باشید چه از آلودگی هوا، بیشک یکی یادآوری میکند اینجا ایران است، یعنی توقع عدل و انصاف و انسانیت و صداقت و همچنین هوای پاک نداشته باش!
دیگران هم همینکه بنویسند: «ای وای…» یا «ای بابا…» یا «آخی…» کافی است و دمشان گرم. چون تکتک کامنتها فرصتی برایم فراهم میکند تا کمی دیگر از ظلم ظالم و جور صیاد بنالم و خودم را جفادیده جا بزنم.
بگذریم. این چیزها از قدیم و ندیم هم بوده فقط اسمشان تغییر کرده. «صحبت» و «احسنت» و «قطع رابطه» شدهاند «کپشن» و «لایک» و «بلاک!» …اما موضوع این است که اطلاعرسانی آنقدر سریع شده که متن من میتواند از ماکو تا چابهار و از سراوان تا چالدران به دست هزاران نفر دیگر هم برسد (فوروارد و اسکرینشات برای همین روزهاست دیگر!) اما فلانی شاید هرگز نتواند دفاعیهاش را به دست هزاران فالوئر من و فالوئرهای فالوئرهایم برساند. در نتیجه هیچ بعید نیست که قصد و غرض من تا قیام قیامت لو نرود و خوش به حالم شود!
البته در عهد قدیم یعنی مثلاً در زمان فریدون و ضحاک یا کیخسرو و افراسیاب هم سوتفاهم و درگیری کم نبوده. اما آنها دیر یا زود با هم روبهرو میشدند و رک و پوستکنده حرف میزدند و قضیه را حل میکردند. اگر هم با حرف حل نمیشد با گرز و تبر و نیزه تکلیف همدیگر را روشن میکردند.
مثلاً وقتی کیخسرو به کاخ افراسیاب میرسد و بر تخت زرین او مینشیند به بزرگان لشکرش میگوید: «گنجها را به شما میسپارم. در ضمن مراقب باشید به زنان کاخ افراسیاب آسیبی نرسد.» گروهی از سپاهیان کیخسرو که فکر میکنند باید دربارۀ هر چیزی نظر بدهند، جمع میشوند دور هم و شروع میکنند پشت سر کیخسرو حرف زدن:
چو زانگونه دیدند کردار اوی
سپه شد سراسر پر از گفتوگوی
یکی میگوید: «اهکی! کیخسرو فکر کرده اومده خونۀ باباش مهمونی!»:
که کیخسرو ایدر بدان سان شدهست
که گویی سوی باب مهمان شدهست
یکی دیگر میگوید: «آره. ماشالا چه زود انتقام خون باباش یادش رفت!»:
همی یاد نایدش خون پدر
به خیره بریده به بیداد سر
بعدی میگوید: «چرا به جای این لوسبازیها، زودتر قیامت به پا نمیکنه؟»:
چرا چون پلنگان به چنگال تیز
نه انگیزد از خان او رستخیز
و خلاصه حرف میچرخد و میچرخد تا به گوش کیخسرو میرسد…
حالا فکر کنید اگر سپاهیان کیخسرو اکانت اینستاگرام داشتند لابد بهجای پچپچ کردن پست میگذاشتند. یکی مینوشت کیخسرو کوتاه آمده. دیگری مینوشت انتقام پدر یادش رفته و الی آخر. یک عده هم آن پستها را استوری میکردند و بازدید زیاد میشد و گیو و گودرز و طوس و بیژن خبردار میشدند و آنها هم در دفاع از کیخسرو استوری میگذاشتند و دو گروه مخالف و موافق کیخسرو به جان هم میافتادند و تا او میخواست با هزار بدبختی فیلترشکن باز کند و وارد اینستاگرام شود و ببیند چه خبر است و جواب کامنتها را بدهد، از توران و روم تا چین و هند همه خبردار میشدند که یک جنگ مجازی در سپاه ایران پیش آمده و اوضاع آشفته است. گروهی هشتگ «حمله به خاندان افراسیاب» میزدند و گروه دیگر هشتگ «نه به جنگ». افراسیاب هم از فرصت استفاده میکرد و شبیخون میزد و کار ایران یکسره میشد…اما بخت یار ایرانیان بوده که فضای مجازی و اینستاگرام در کار نبود و افراسیاب پیروز نشد. چون وقتی حرفها به گوش کیخسرو رسید او به جای اینکه بگوید «اینجا ایرانه دیگه!» پهلوانان و سپاهیان را فراخواند و شروع کرد به صحبت:
فرستاد کس بخردان را بخواند
بسی داستان پیش ایشان براند
بعد هم پندشان داد که فوراً هیاهو راه نیندازید و هر که هر چه گفت لایک نکنید:
که هر جای تندی نباید نمود
سر بیخرد را نشاید ستود
در ضمن حتی وقتی کینه دارید با عدل و انصاف رفتار کنید و یادتان نرود با چه کسی طرف هستید:
همان به که با کینه داد آوریم
به کام اندرون نام یاد آوریم
و در آخر هم گفت آگاه باشید که هیچکس از جفای چرخ گردنده در امان نیست:
همین چرخ گردنده با هر کسی
تواند جفا گستریدن بسی
***
پس نتیجه میگیریم:
اولاً شاهنامه بخوانیم تا بدانیم:
«بد و نیک هرگز نماند نهان»
ثانیاً اگر به شغل قضاوت و چکش کوبیدن روی میز و صدور حکم علاقه داریم یادمان باشد که قاضی باید اول حرفهای دو طرف را گوش دهد و بعد قضاوت کند… البته شاید هم نیازی به شنیدن حرفهای دو طرف نباشد، چون به هر حال «اینجا ایرانه دیگه!»