تنگلوشای صدهزار خیال

reference: https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B1#/media/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Kamal-ud-din_Bihzad_-_Construction_of_the_fort_of_Kharnaq.jpg
دفتر چهارم بارو ــ تنگلوشای صدهزار خیال ــ رضا فرخ‌فال: پیش از اینکه به پایان داستان بپردازیم به واژهٔ تنگلوشا اشاره‌ای بکنیم که نظامی خورنق را بدان تشبیه کرده است. نام این کتاب را به صورت‌های گوناگونی چون تینْکْلوش، تینکلوس، دَنْکاوَشا… تبت کرده‌اند و به نظر می‌رسد که نام اصلی این متن از ترجمه از یونانی به پهلوی و آنگاه به عربی دستخوش تحریف شده است. تنگلوشا کتابی بوده است در اصل دربارهٔ نجوم اما آن را همچنین کتابی حاوی تصاویر هنری و همتای ارتنگ مانی دانسته‌اند. آنچه مسلم است نظامی همین معنا را ازین واژه مراد کرده است. در اینجا نیز با تکیه بر این معنا ست که ما کاخ خورنق را به مفهوم مطلق اثر هنری ــ چه دیداری و چه کلامی ــ یا به سخن نظامی «جادوی مطلق خیال»در نظر می‌گیریم.
نگاهی به داستان خورنق در هفت پیکر نظامی
تنگی جمله را مجال تویی
تنگلوشای این خیال تویی
ــــ نظامی

پاداش سنمّار به معنای پاداش کار نیک، یا در واقع مکافات کار نیک، اصطلاحی است برگرفته از ماجرای سنمّار (یا سمنّار) معمار شوربختی که کاخی زیبا به نام خورنق برای نعمان پادشاه حیره ساخت و پادشاه سنگدل اگرچه نخست سنمار را پاداشی دور از انتظار داد، اما بعد به فرمان او سنمّار را از بام کاخی که ساخته و پرداخته بود فروانداختند.

نظامی این داستان را همچون داستانی در داستان یا به اصطلاح داستان دخیل (embedded story) در روایت اصلی زندگی بهرام در هفت پیکر به زیبایی به شعر درآورده است. آوردن داستان‌های دخیل یکی از عرف های داستان سرایی از نوع نظامی است به قصد تعلیق در سیر رودادهای اصلی و تعمیم و گسترش مضمون اصلی گفتمانی که در داستان پایه طرح شده است. پایان‌بندی این داستان اما هم در روایات تاریخی آن و هم در روایت نظامی از نگاه امروزی ما چندان باورپذیر نمی‌نماید. در هر دو روایت می‌خوانیم که پادشاه دیری نگذشت که پس از کشتن سنمّار کاخ و هر چه را داشت رها کرد و سر به بیابان گذاشت. می‌کوشیم که در اینجا پایان این داستان را بازنویسی کنیم.

نخست توصیفی را از نظامی بخوانیم دربارهٔ زیبایی کاخ خورنق:

فلکی پای گرد کرده به ناز
نه فلک را به گرد او پرواز

قطبی از پیکر جنوب و شمال
تنگلوشای صدهزار خیال

مانده را دیدنش مقابل خواب
تشنه را نقش او برابر آب

آفتاب ار بر او فکندی نور
دیده را در عصابه بستی حور

چون بهشتش درون پر آسایش
چون سپهرش برون پر آرایش

یکی از قدرت‌های نظامی توصیفات روشن و عینی اوست (نیما ازین کیفیت زبان شعری نظامی تاثیر گرفته بود). از نگاهی امروزین، این توصیفات عینی که در قالب گاه استعارات مجرد بیان می‌شوند در خدمت ترسیم فضای داستانی قرار می‌گیرند، اگرچه می‌دانیم فضاسازی آن هم با جزئیات مشخص یکی از ویژگی‌های داستان‌سرایی مدرن است. در اینجا می‌بینیم که مثلاً از مصالح به‌کاررفته در این بنا نیز نام می‌برد: ترکیبی از سریشم و شیر!..اندودی برای روکاری دیوارهای کاخ چنان‌که آینه‌وار در برابر گردش خورشید در هر ساعت روز به رنگی در می‌آمدند:

صقلش از مالش سریشم و شیر
گشته آیینه‌وار عکس پذیر

در شبانروزی از شتاب و درنگ
چون عروسان برآمدی به سه رنگ

یافتی از سه رنگ ناوردی
ازرقی و سپیدی و زردی

صبحدم ز آسمان ازرق پوش
چون هوا بستی ازرقی بر دوش

کافتاب آمدی برون زنورد
چهره چون آفتاب کردی زرد

چون زدی ابر کله بر خورشید
از لطافت شدی چو ابر سفید

با هوا در نقاب یک رنگی
گاه رومی نمود و گه زنگی

داستان ازین قرار است که آنگاه که بهرام پسر یزدگرد پادشاه ساسانی به دنیا آمد منجمان پادشاه را هشدار می‌دهند که برای حفظ جان پسر باید او جایی دور از پایتخت بزرگ شود و پرورش یابد. جایی که پارسیان در آن نباشند. پادشاه فرزند خود بهرام را به سرزمین عرب و نزد نعمان می‌فرستد. نعمان برای آسایش شاهزاده ایرانی برآن می‌شود که کاخی در خور برای او بسازد و برای این کار به دنبال معماری می‌گردد تا اینکه به او خبر می‌دهند:

هست نام‌آوری ز کشور روم
زیرکی کو ز سنگ سازد موم

چابکی چرب دست و شیرین کار
سام دستی و نام او سمنار

دستبردش همه جهان دیده
به همه دیده‌ای پسندیده

کرده چندین بنا به مصر و به شام
هر یکی در نهاد خویش تمام

رومیان هندوان پیشه او
چینیان ریزه‌چین تیشه او

گرچه بناست وین سخن فاشست
او ستاد هزار نقاشست

[…]

چون که نعمان بدین طلبکاری
گرم دل شد ز نار سمناری

کس فرستاد و خواند زان بومش
هم برومی فریفت از روم*

می‌بینیم که سمنّار یا سنمّار رومی (رم شرقی، بیزانس) و در روایت نظامی هم نه تنها معمار که نقاش چیره‌دستی نیز بوده است. سنمّار در پنج سال کاخ را می‌سازد که بدان خورنق نام می‌نهند.

کوشکی برج برکشیده به ماه
قبله گاه همه سپید و سیاه

کارگاهی به زیب و زرکاری
رنگ ناری و نقش سمناری

در اینجا چند اشاره تاریخی بایسته است. اگرچه در روایت نظامی سخن از یمن می‌رود، اما نعمان درواقع یکی از پادشاهان خاندان لخمی بود که بر سرزمین حیره در میان رودان (در نزدیکی بابل کهن) حکم‌فرمایی می‌کردند نعمان بن منذر آخرین پادشاه لخمی به دست خسرو پرویز از پا درآمد. او همان پادشاهی است که خاقانی در قصیدهٔ ایوان مداین از سرانجام کارش چنین یاد می‌کند :

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شهمات شده نعمان

پادشاهی حیره یکی از پادشاهی‌های دست‌نشاندهٔ امپراتوری ساسانی به شمار می‌رفت و در طول سالیان نقش دیوار یا منطقهٔ حایلی را در غرب ایرانشهر دربرابر هجوم اقوام عرب صحاری حجاز و یمن بازی می‌کرد. برانداختن خاندان لخمی (حدود ۶۰۲ م.) به دست خسرو پرویز را به گمان اینکه نعمان با روم مسیحی سر و سری پیدا کرده، مورخان از اشتباهاتی دانسته‌اند که راه را برای هجوم اعراب مسلمان به سرزمین ایران گشود.

دربارهٔ واژهٔ خورنق نیز باید توضیحی بدهیم. این واژه‌یی فارسی است و در اوستا به صورت هُوَرنَه آمده به معنای جایی خوب و خواستنی. خورنق را پادشاهان ایرانی در جاهای خوش‌آب‌وهوا و در شکارگاه های خود می‌ساختند. بهرام نوجوان نیز بعد از شکار به تماشای صورت‌های شاهزاده‌خانم‌هایی می‌نشست که بر دیوار های تالاری دربسته در این کاخ نقش کرده بودند:

وقت وقتی که شاه گشتی مست
سوی آن در شدی کلید به دست

در گشادی و در شدی به بهشت
دیدی آن نقشهای خوب سرشت

مانده چون تشنه‌ای برابر آب
به تمنای آن شدی در خواب

تا برون شد سر شکارش بود
کامد آن خانه غمگسارش بود

خورنق در حیره مکانی واقعی است. این کاخ بعد از حملهٔ مسلمانان به دست حاکمان اموی افتاد. شعرای عرب و ایرانی هم (منوچهری و فرخی سیستانی) در وصف آن شعرها سروده‌اند. این بنا بعدها با خاک یکسان شد و در نیمهٔ قرن بیستم باستان‌شناسان بقایای گچ‌بری‌ها و ستون‌های آن را از زیر خاک بیرون آورده‌اند.

نکتهٔ مهم اینکه داستان نعمان و سنمّار پیش از نظامی موجود بوده و در کتاب‌های تاریخی به آن اشاره شده است. همچنان‌که روایت ابتدایی لیلی و مجنون را نظامی از یک فرادهش شفاهی عرب برگرفته است. نظامی این فرادهش روایی را دستمایهٔ کار خود ساخت و آن را به شیوهٔ خود بازنوشت. نظامی دربارهٔ روش کارش در مقدمهٔ هفت پیکر چنین می‌گوید:

من از آن خرده چو گهر سنجی
بر تراشیدم این چنین گنجی

تا بزرگان چو نقد کار کنند
از همه نقدش اختیار کنند

آنچ ازو نیم گفته بد گفتم
گوهر نیم سفته را سفتم

وانچ دیدم که راست بود و درست
ماندمش هم برآن قرار نخست

جهد کردم که در چنین ترکیب
باشد آرایشی ز نقش غریب

در اینجا باید گفت آن فرادهش پیشینی نوعی بینامتنیت (به مفهوم عام و کلاسیک این اصطلاح) در کار اوست، چنانکه روایات پیشینی نیز دستمایه کار فردوسی یا سخنوران یونان کهن بوده است و بینامتنیت کار آنها را شکل می‌دهد. آن مدرنیست خام ستیهنده که کار فردوسی را فقط به نظم کشیدن روایات از پیش موجود گفته بود با این حرف نشان می‌دهد که تا چه حد از عرف‌های حماسه و رمانس‌سرایی پیشینیان در شرق و غرب بی‌خبر بوده است.

بر سر داستان برگردیم. نعمان پس از پایان کار پاداشی بیش از آنچه سنمَار انتظار داشت ، به وی می‌دهد و او را می‌نوازد. سنمّار در پاسخ می‌گوید:

گفت اگر زان چه وعده دادم شاه
پیش از این شغل بودمی آگاه

نقش این کارگاه چینی کار
بهترک بستمی در این پرگار

بیشتر بردمی در اینجا رنج
تا به من شاه بیش دادی گنج

کردمی کوشکی که تا بودی
روزش از روز رونق افزودی

و نعمان ازو می‌پرسد:

گفت نعمان چو بیش یابی چیز
به از این ساختن توانی نیز؟

و سنمّار پاسخ می‌دهد:

گفت اگر بایدت به وقت بسیچ
آن کنم کین برش نباشد هیچ

این سه رنگ است آن بود صد رنگ
آن زیاقوت باشد این از سنگ

این به یک گنبدی نماید چهر
آن بود هفت گنبدی چو سپهر

رنگ صورت شاه از خشم با شنیدن این پاسخ برمی‌افروزد. پادشاه برنمی‌تابد که معمار با گرفتن دستمزدی بیشتر از پادشاهی دیگر قصری باشکوه‌تر از آن او بسازد و برای اینکه خورنق برای همیشه شاهکاری بی‌بدیل بماند فرمان به قتل سنمّار می‌دهد.

کارداران خویش را فرمود
تا برند از دز افکنندش زود

کارگر بین که خاک خونخوارش
چون فکند از نشانه کارش

کرد قصری به چند سال بلند
به زمانیش ازو زمانه فکند

آتش انگیخت خود به دود افتاد

در اینجا نظامی گریزی به پند و اندرز می‌زند و در بارهٔ سست عهدی پادشاهان و بایست دوری جستن مرد هنرور از آنان سخن می‌گوید که یادآور آموزه‌های سعدی در سیرت پادشاهان است. آیا سنت روشنفکری ما در عصر حاضر در فاصله گرفتن از اربابان قدرت ریشه در این آموزه‌های پیشینان ندارد؟ از زبان نظامی می‌خوانیم که:

پادشاه آتشی‌ست کز نورش
ایمن آن شد که دید از دورش

واتش او گلی است گوهربار
در برابر گل است و در بر خار

پادشه همچو تاک انگورست
در نپیچد دران کز او دورست

وانکه پیچد در او به صد یاری
بیخ و بارش کند به صد خواری

پیش از اینکه به پایان داستان بپردازیم به واژهٔ تنگلوشا اشاره‌ای بکنیم که نظامی خورنق را بدان تشبیه کرده است. نام این کتاب را به صورت‌های گوناگونی چون تینْکْلوش، تینکلوس، دَنْکاوَشا… تبت کرده‌اند و به نظر می‌رسد که نام اصلی این متن از ترجمه از یونانی به پهلوی و آنگاه به عربی دستخوش تحریف شده است. تنگلوشا کتابی بوده است در اصل دربارهٔ نجوم اما آن را همچنین کتابی حاوی تصاویر هنری و همتای ارتنگ مانی دانسته‌اند. آنچه مسلم است نظامی همین معنا را ازین واژه مراد کرده است. در اینجا نیز با تکیه بر این معنا ست که ما کاخ خورنق را به مفهوم مطلق اثر هنری ــ چه دیداری و چه کلامی ــ یا به سخن نظامی «جادوی مطلق خیال»در نظر می‌گیریم.

روایت دیگری هست از علت کشته شدن سنمّار و آن اینکه او خشتی را در جایی نهان از ساختمان کار گذاشته بود که با بیرون کشیدن آن همه ساختمان فرو می‌ریخت. این بدین معناست که او هرگز اثر خود را در اختیار پادشاه نگذاشت و هر لحظه که می‌خواست می‌توانست به دست خود آن را نابود کند. خشم پادشاه بابت همین پنهان‌کاری او بود. اما در پایان‌بندی نظامی می‌خوانیم که یکروز که نعمان مغرور بر بام کیانی خورنق «به تماشا نشسته [بود] با بهرام»، وزیر (دستور) مسیحی او (پادشاهان لخمی بت پرست بودند) چنین او را هشدار داد که:

بود دستورش آن زمان بر دست
دادگر پیشه‌ای مسیح پرست

گفت کایزد شناختن به درست
خوشتر از هرچه در ولایت تست

گر تو زان معرفت خبرداری
دل از این رنگ و بوی برداری

زآتش‌انگیز آن شراره گرم
شد دل سخت کوش نعمان نرم

[…]

چونکه نعمان شد از رواق به زیر
در بیابان نهاد روی چو شیر

از سر گنج و مملکت برخاست
دین و دنیا بهم نیاید راست

رخت بربست از آن سلیمانی
چون پری شد ز خلق پنهانی

چنان‌که گفتیم این پایان‌بندی از نگاه اکنونی ما متقاعد کننده نیست. در گفته وزیر می‌تواند حقیقتی دیگر و خاص‌تر و مربوط به اثر هنری نهفته باشد. برای پایانی دیگر برای این داستان سخنان وزیر را چنین پی می‌گیریم:

تو ای پادشاه… گمان مبر که با کشتن سنمّار دیگر قصری زیباتر و نیکوتر از خورنق ساخته نخواهد شد. پیش از تو ساخته شده و پس از تو نیز ساخته خواهد شد. این بنا، این تقسیم‌بندی و ترکیب هوش‌ربای فضا، همچون یک شاهکار، تکرارناپذیر است. اگر هم معمار بیچاره کاخ دیگری را در قبال دستمزدی بیشتر می‌ساخت و اگر حتا آن کاخ شاهکاری بود، اما شاهکار دیگری بود نه خورنق. شاهکار هنری هرگز تکرار نمی‌شود و هیج اثر آفریده انسان هرگز به کمال مطلق نمی‌رسد. باید معمار را در این سودای خام خود برای ساختن بنایی به کمال‌تر تنها و به حال خود می‌گذاشتی و به جای آنکه جانش را بگیری، به او از ته دل می‌خندیدی…

با شنیدن این سخنان بود که نعمان به پوچی حرکت و حقارت خود در برابر روح فرازندهٔ سنمّار پی برد و سر به بیابان گذاشت.

هیچ پایانی پایان یک ماجرا نیست و زمان و جهان حتا با مرگ آدم های داستان ادامه خواهند یافت. نظامی این داستان را پس از ناپدید شدن نعمان هم ادامه می‌دهد، اما برای ما داستان در همین جا پایان گرفته است. نعمان دیگر نبود، اما خورنق بود و چنان بود که:

خاک جادوی مطلقش می‌خواند
خلق رب‌الخورنق اش می‌خواند

آوریل ۲۰۲۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *